گل مادر،اومدم تبريكاتي صميمانه به مناسبت 28 ماهگيت عرض كنم،پذيرا باش!


نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 10 بهمن1390 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت
.... ميدونم ديره واسه اومدن
ميدونم بايد زود به زود اينجا بيام و واست ،واسه آيندت بنويسم.
ميدونم كه يه روزي ميگم ايكاش بيشتر مينوشتم،
اما به خدا ساعتها و دقيقه ها و ثانيه ها با سرعت چندين برابر نور دارن واسم رد ميشن و مثلا خاطره ميشن.گاهي دقيقه قبل يادم نمياد چي كار كردم و گاهي ياد 20 سال قبل ميوفتم و غرق رويا ميشم.
گاهي با خودم عهد ميبندم از فرصتام بهتر و بيشتر استفاده كنم و گاهي دقيقه ها تو فكرم و زمان از دستم در ميره.
از وضع نوشتنم معلومه كه اوضاع مساعدي ندارم!
اين روزا عجيب فرو رفتم تو فكر فلسفه خلقت،چرا هستم؟چرا بايد باشم؟
يقينا واسه وقت تلف كردن نيستم و نبايد باشم،پس چرا واسه همين هستم؟؟
تو اين حال و هواي عجيب و غريبي كه دارم ،تو خيلي هوشمندانه و البته
عاشقانه
منو درميابي و كمكم ميكني.
ممنونم كه يادم مياري عاشق اين شعرم:
البته شيطنتهاش هم در راستاي همين موضوع و البته با طول و عرض بيشتر گسترش پيدا كرده و هر چي ميخوام باهاش دعوا نكنم،كم كم روزي يه دعوا رو با هم داريم از دست دسته گلهايي كه آب ميده وگلدوناي دسته گلهايي كه مشكوندشون!!
شده يه خونه دار به تمام معنا،كاري رو نميتونم انجام بدم و در معيت اشون نباشم!
راستي،كپلك من خدا رو شكر در زمينه صحبت كردن پيشرفتهاي مبسوطي كرده و تمامي كلمات رو ميگه،اما هنوز به مرحله جمله بندي نرسيده كه ميدونم به زودي
زود اين نيز واصل شود!
به علت توصيفات بالا خيلي قادر به نوشتن نيستم،ميريم سراغ عكسا كه البته خيلي تنوع نداره،باز هم به دليل بالا.ببخشيد:
مهديار و محرم:


اين عكسو دوست ميدارم:


امسال بلاخره موفق شديم بريم همايش شيرخوارگان حسيني كه جنابعالي اولش فقط گريه كردي و بعدش هم خوابيدي،اين عكسا واسه بعدشه:


علاقه وافري به كليه وسايل زنونه(لوازم آرايش يا هر چيزي ديگه اي)داري
اينم يه نمونش:

در حال خوابوندن دو عدد ببري:


مثلا يه عكس 3*4(ميدونم عكاسي قبول نميكنه):

و يادي از گذشته تر ها:

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 27 دی1390 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت
تقديم به عليرضاي عزيزم،در طولاني ترين شب سال:

نوشته شده توسط مادر مهربون در چهارشنبه 30 آذر1390 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت
خب بريم سراغ جشن تولد دردونه!
راستش من كار درست كردن تزئينات و تداركهاي ديگه جشن رو خيلي دير شروع
كردم،واسه همين تصميم گرفتيم يه تولدجمع و جور بگيريم و در عوضش يه مراسم
سه نفره به يادموندني واسه خودمون تو جايي كه من و عليرضا بيشترين خاطراتمون
رو داريم،برگزار كنيم(سورپرايز طوري،بعدا براتون ميگم،مصور!).
قبل از هر چيز از مهديار خان بگم كه روز تولد كمال همكاري رو (البته به روش
خودش)كرد.
باقي مطالب رو با عكسا ميگم.
اول از همه يه عكس از آقا دوماد!:

چند عكس از تزئينات منزل:







خرگوش كوچولو و كيكش:

برنامه اي داشتيم سر فوت كردن كيك،10 بار شمع و روشن كرديم تا آقا فوت كنه و
بعدش واسه خودش دست و سوت بزنه!

اينم هداياي پسري :

اينم يكيش:

اينم هديه مهديار به مهمونا(اليته به دو تا پدر بزرگ و مادربزرگاش دو تا عكس بزرگ و
قشنگ از خودش هديه داد كه متاسفانه ازش عكس نداريم):

نمايي از ميز عصرونه(قبل از كامل شدن):

آقا دووماد و پدرش!:

راستي لازمه بي نهايت و بسيييييييييييار زياد از زحمات مادر گل و مهربونم واسه
بهتر برگزار شدن جشن تولد تشكر كنم،خدا سايه همه مادر ها رو رو سر بچه
هاشون نگه داره خصوصا مادر مهربون و گل خودم رو!
همچنين از كمكهاي بيدريغ پدر مهديار خان كمال تشكر رو داريم با كمي اغماض از
غر زدنهاشون ميگذريم!!
من و مهديار دوستت داريم هزار تا...
نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 10 مهر1390 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت
پسرك مهربان و دوست داشتني ام،
تولدت مبارك
نوشته شده توسط مادر مهربون در جمعه 8 مهر1390 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت
در زمينه تكلم هم راستش زياد پيشرفت نكرده،اما من راضيم.اين جور حرف زدنشو خيلي دوست دارم.
"نه نه"هاي مهديار كلي تو فاميل معروف شده!تقريبا ميشه گفت با همه چي مخالفه و سر هر چيزي پشت هم ميگه:نه نه نه.البته براي تصديق هم ميگفته ها كه حالا پيشرفت كرده و ميگه:بله!وقتي هم صداش ميكنيم با كمال ادب ميگه:بله!!
چند تا از كلمه هاش رو كه الان حضور ذهن دارم مينويسم براي آيندگان!
راه رفتن:پا
نيست:نيي
و...
با ديدن هر كيكي دست ميزنه و دور خودش ميچرخه(مثلاميرقصه!)
كادوي ناقابلي هم تقديم همسر گرامي گرديد كه خوشبختانه بسي مورد پسند بود،خدا رو شكر...
نوشته شده توسط مادر مهربون در پنجشنبه 17 شهریور1390 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت
سلام و صد تا سلام
يا شايدم هزار تاالبته اگه بخوام به ازاي روزاي نبودنم سلام كنم به صد هزار تا هم ميرسم!
قبل از هر چيزي عرض عذرخواهي بسيار از همه دوستاي خوبم كه من و مهديار رو شرمنده ميكنن و جوياي حالمون هستن.اين مدت به قدري سرم شلوغ بود و درگير بودم كه حتي فرصت سر زدن به بلاگ پسري رو هم نداشتم.بعد هم از قندك خودم معذرت خواهي مي كنم كه سه ماهه بلاگش رو آپ نكردم و از كاراي جديدش و مسائل مربوط به خودش اينجا براش ننوشتم.مي دونم كه با وجود همه مشغله ها بايد اين كار رو تو يكي از اولويتهام ميذاشتم.واقعا شرمنده ام،قول ميدم جبران كنم!
مهمترين اتفاقي كه تو اين مدت افتاد از شير گرفتنت بود و بعدش هم از پوشك گرفتنت.كه هر دوش اتفاقي و بدون تصميم قبلي انجام شد و خدا رو شكر مثل هميشه مامان و سرافراز كردي!البته هنوز عشق اول و آخرت مي مي ميباشد اما خوب،اين نيز بگذرد...
البته نمي خوام از بيماري خودم و درگيريهاش اينجا برات بنويسم.اما خدا تو اين مورد هم منو بيشتر از قبل بدهكار خودش كرد،خديا شكرت...
.
خاله آزاده اومد دم دفتر خونه و تو رو تحويل گرفت و من رفتم،موقع امضا كردن بود كه تازه فهميدم چقدر دوستش داشتم!اما چه ميشه كرد زندگي همينه،قديميها ميرن و جديدتر ها ميان و فقط از قديميها خاطره هاشون ميمونه!
بعدش رفتم خونه مامان.بعد از ظهر براي محدثه دختر خواهرم يه تولد كوچيك گرفتيم.اونم تو روز آزاد سازي خرمشهر به دنيا اومده بود!خلاصه يه روز به ياد موندني شد واسمون.25خرداد:
روز تولدم اولين كسي كه بهم تبريك گفت محدثه بود كه با صداي زنگ تلفنش صبح زود بيدار شدم،ميخواست از همه پيشي بگيره!تا ظهر هم خودش رو بهم رسوند.اونوقت همه ميگن چرا اين خاله و خواهر زاده اينقدر همديگه رو دوست دارن؟!!خلاصه تا شب خوش گذشت.شبم رفتيم خونه بابايينا به خاطر مراسم روز پدر،ما پيشواز رفتيم.اون شب مهديار ساعت 4 بيدار شد و اونقدر گريه كرد كه مجبور شديم ببيريمش بيمارستان و كلي آمپول و دارو تحويل گرفتيم.الهي مادر به فداي پسر بي حالش...
عزيز مادر،تو اين مدت تو صحبت كردن پيشرفتاي خوبي داشتي اما هنوزدر زمينه كلمه فعاليت ميكني و به جمله بندي نرسيدي،اما من باز هم بسيار خرسندم و از خداوند سپاسگزار.حس مالكيتت روي وسايلت خيلي زياد شده.از وقتي كلمه "من"رو ياد گرفتي ديگه عملا من هيچ كاره شدم و همه كاره خودت!
قربون غذا خورنت با قاشق و چنگال كه تقريبا خودت هيچي نميخوري و اما باز اصرار داري حتما قاشق دست راستت و چنگال دست چپت باشه و غذا بخوري!
مي دونم عاقبت اين عشقت به ماشين و دندن كار دست خودت و ما ميده(قضيه همون راننده كاميون و اين حرفا!!)
حاضر نيستي به هيچ قيمتي فرمون رو ول كني،حالا ميخوادفرمون ماشين باشه،يا ماشين بازي تو خونه يا پارك و شهر بازي،ولت كنن شب رو هم ميخواي همونجا بخوابي،باور كن!
اما با اين وجود كيف ميكنم واسه چيزي كه دوست داري اينقدر تلاش ميكني و اشتياق نشون ميدي،سختياشم به جون ميخرم!
عسلكم،ميتونم بگم اين مدت علاوه بر مشغله زياد من و بابايي يه جورايي هم به مسافرت گذشت.اول از همه اول ارديبهشت بود كه رفتيم قم و بعدش هم اصفهان،چند سفر هم به طالقان داشتيم،سرزمين اجدادي مادريت!و آخرش هم سفر شمال كه از همه طولاني تر بود و بسيار خوش گذشت.
نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 25 تیر1390 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت



مهديار و حيات وحش:








نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 16 فروردین1390 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 17 اسفند1389 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت
با توام
اي لنگر تسکين!
اي آرامش ساحل!
با توام
اي نور!
اي منشور!
اي تمام طيفهاي آفتابي!
اي کبود ارغواني!
اي بنفشابي!
با توام
اي شور،
اي دلشوره ي شيرين!
با توام
اي شادي غمگين
با توام
اي نميدانم!
هر چه هستي باش!
اما کاش...
نه؛جز اينم آرزويي نيست
هر چه هستي باش،
اما باش!
باش و 16 ماهگي شيرين رو به 16 سالگي پر جنب و جوش برسان و از پي آن نوجواني را به فصل پر طراوت و تازه جواني پيوند بده و فردا و فرداهايي را بساز كه زلال و روشن باشد،فقط همين!
چون اگر زندگيت زلال بود خودت هم آينه ميشوي و اين يعني همه چيز!
بهترينم.
نميدانم چه روزي اين نوشته را ميخواني؟در چه حالي هستي و كجا؟؟
اما من از حال امروزم برايت مينويسم:
روز غريبي بود امروز. هواي خانه گرفته بود. همان صبح زود که بيدار شدم، ديدم که هواي دلم هم سنگين است...نزديک به باراني!
بعد از ظهر،نجواي دلم به آسمان هم رسيد،باراني شد تا من نبارم...
..هنوز هم که شب به نيمه رسيده، مه آلود...سنگين و گرفته و تنگ است و به هر بهانه مثل حبيب* باز هم نم باران مي زند و جمع و خلوت سرش نمي شود!
پسرم، دلبندم، سخنم از سر دلتنگي و ناراحتي نيست که اگر اين باشد به دردسر نوشتنش براي نماندنش نمي ارزد. حرفم چيز ديگري است. حرفم براي روزهاي نه چندان دور توست...براي روزهاي مرد شدنت.
پيش از تولدت، در دفتر خاطراتم برايت نوشتم که مردي و مردانگي چيست.
برايت گفتم که مبسوطش را بعدها خواهم نوشت. فرصتي به دست نمي آمد تا امروز...تا امشب!
مردي و مردانگي شايد تنها کلماتي است که ظاهرش گمراه کننده است، اما عمقش جنسيت ندارد، رها است از بند زن بودن و مرد بودن. به انسان بودن ميرسد، به ريشه ي تمام نماي احسن خلقت! به فطرت ميرسد، که پاکش را در اشرف مخلوقات به وديعه نهادند. به صداقت مي رسد، به يک رنگي، به بخشش... اما نمي دانم که ميداني از کجا سر بر مي آورد؟
عزيزکم، مردانگي زاييده ي عشق است و در همراهي با درد معنا مي يابد و تفسير مي شود. مردِ بي درد، که نمي شود. مرد بي دغدغه که معني اش ناقص است... هويتش گنگ است! در جدالِ با زندگي، در مبارزه با روزمرگي کم مي آورد، خجل مي شود، سرافکنده ميشود.. زينت درد مرد، صبوري است. زيبا ديدن است.
اينجاست که حقيقت "ما راَيتُ اِلّا جَميلا" را در پس نقاب مردانگيِ زنانه مي توان فهميد... مي توان درک کرد و با آن قد کشيد، به بلنداي تاريخ و ماند، به استواري سايه ي علي(عليه السلام)...
مرد باش پسرم،
دردمند باش،
صبور باش،
قد بکش
و بمان!
اينها را مادري جوان براي پسر 16 ماهه اش مي خواهد و مي نويسد...
مرد جوانم، اينها را که خواندي فاتحه اي بدرقه ي راه مادر پيرت کن که بد چشم به راه است!!!
...
مهربانم اي خوب
ياد قلبت باشد،
يک نفر هست که دنيايش را
همه هستي و رويايش را
به شکوفايي احساس تو پيوند زده
و دلش مي خواهد
لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
مهربانم اي خوب
يک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر انديشه و شعر استو شعور
پراحساس و خيال استو سرور
مهربانم
اين بار ياد قلبت باشد
يكنفر هست که با تو
به خداوند جهان نزديک است
و به يادت هر صبح
گونه سبز اقاقي ها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعا مي کند اين بار
که تو با دلي سبز و پر از آرامش،
راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي...
پي نوشت:
2 سال پيش همچين روزي يعني 12 بهمن 87؛فهميدم كه ديگه من نيستم!!
فهميدم كه كنج دل منو به بهشت برين ترجيح دادي و اومدي بشي مونس روزا و شباي من...
اون لحظه،قبل از نماز صبح،من بودم و دودلي از بود و نبود تو.باز هم مثل هميشه كلام خودش روشنم كرد.قرآن رو باز كردم،سوره مريم اومد:
"اي زكريا!ما تو را به فرزندي كه نامش يحيي است و پيش از اين همنام و همانندش را نيافريديم؛بشارت مي دهيم"
خدايا!اين چه حاليه؟
از نمازم چيزي نفهميدم!
من ديگه مطمئن بودم كه تنها نيستم
و
ميدونستم كه "پسركم"روزي از همين روزا مياد و مهمون دامنم ميشه!
بعد هم آزمايش و گفتن خبر به بابايي و بقيه چيزا كه قبلا برات نوشتم.
از اون سحرگاه كذايي تا اين شامگاه مثل يك خواب شيرين دم صبح برام گذشت،دوران بارداري خوب،با كمترين مشكل و فرزندي سالم و زيبا...
خداوندم؛ كمكم كن نعمتهايت،الطافت لحظه اي از يادم نرود.
"شكرت"خيلي خيلي كمه،
چه بگويم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 12 بهمن1389 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت
...شكرت!!
مهربانترين مهربانان،دوباره موسم شكر گزاري ماهيانه من رسيد!دوباره رسيد زمان اون كه بنگارم:
ممنونم،ممنون تمام لطفها و مهربانيها و بخشندگيهات به من كمترين و ناسپاسترين.
ممنونم كه فرشته كوچكم 15 ماهگي رو با چشمانش ديد!سپاسگزارم كه رشد و بالندگي اين يك ماه رو ،پيشرفتها و يادگيريهاي عجيب و شيرينش رو مهمون چشمان تشنه و عاشق ما كردي!
مهديار اونقدر سريع داره پيش ميره كه واقعا احساس جا موندگي ميكنم،دلم ميخواد همش كاغذ و خودكار به دست از كاراش بنويسم و دوربين به دست از شيرين كاريها و رفتاراش فيلم بگيرم اما...
نميدونم همه مامانهايي كه مثل من براي بار اول مادر شدن همين احساس رو دارن؟
اين احساس كه كارهايي كه بچشون ميكنه اولين باره كه تو عالم يه بچه داره ميكنه و قبلا نه ديدن و نه شنيدن؟؟!!
اونقدر براشون شيرين و عجيب مياد كه ميخوان واسه همه تعريف كنن و گاهي از تعجب ديگران در مقابل شور و حرارت خودشون متعجب ميشن كه چرا اينا مثل من ذوق نميكنن؟!!
نميدونم اون مامانها هم وقتي فرشته شون سعي ميكنه با زبون شيرين و كلمات نصفه نيمه منظورش رو برسونه و يا جديت و تلاش غير قابل وصفشونو واسه انجام كارهايي كه براي ما ساده مياد و براي اونا سختترين كاره رو ميبينن،مثل من دلشون ميخواد اونقدر ني نيشون رو تو بغل فشار بدن و بچلوننش كه صداي دادش رو بشنون و آروم بشن؟؟!!!
شيطونك من،اين روزا خصلت فضولي تو شديدا همه خوصوصياتت رو تحت الشعاع قرار داده!
بي نهايت به همه چيز،به صورت با ربط و بي ربط به خودت،كار داري.
دلت ميخواد هر كاري رو كه اراده ميكني حتما انجام بدي و هيچ مانعي چه انساني و چه غير انساني مزاحمت نباشه!وگرنه يك جيغ بنفش از اعماق وجودت تقديمش ميكني كه اون مانع كه اكثرا من حقير هستم،به وضوح لرزش پرده گوشش رو احساس ميكنه و حواس پرتي به چيز ديگه در اون موقع عمرا رو تو جواب بده!!
دركت از اطراف و آدمها و حرفهاشون به طرز قابل ملاحظه اي افزايش پيدا كرده.ديگه مثل يه آدم بزرگي هستي كه فقط زبون نداره ولي همه چيز رو ميفهمه!
آره،مني كه ادعام ميشد تو خيلي از چيزا،حالا رسما جلوي تو كم آوردم!
گاهي ميمونم رفتار درست در مقابل كاراي تو چيه؟بايد با تو چي كار كنم؟بابايي هم كه مثلا ميخواد تو مواقعي كه تو يه كار اشتباه ميكني با قاطعيت برخورد كنه مهمون كتك جنابعالي ميشه و خيلي قشنگ در مقابل چشمان بهت زده من باهم دعواتون ميشه!!
هنوز عشق فرمون ماشين و چرخ خياطي و گوشي و ماشين لباسشويي و ظرفشويي و شعله پخش كن و فندك و تلمبه اي.
هنوز دوست داري هر چي تو دستته اعم از خوراكي يا چيز ديگه بعد از يه مدتي خرد و ريز ريز بشه،بعدشم بياي شرح بدي چي كار كردي و ما رو به محل جرم ببري!
چند روز پيش آنچنان در ويترينتو محكم با زو بسته كردي و مثلا تاب ميدادي(كه اين كار يكي از سر گرميهاي جديدت شده بود و چسب زدن در و راههاي ديگه هم جواب نميداد!)كه در بيچاره از جا كنده شد و با صداي وحشتناك با شيشه روي زمين افتاد و من هنوز موندم تو چه جوري هيچيت نشد؟؟
بعدشم وقتي بابايي اومد با چه آب و تاب و بالا و پايين پريدني شرح ماجرا رو در محل براش ميدادي كه انگار چه شاهكاري كردي!!
وسايل آشپزخونه ديگه برات خيلي جذاب نيست به جز ظروف ادويه!
تو خونه ميچرخي براي اينكه يه چيز جديد گير بياري و باهاش بازي كني و بعدش اسقاطش كني،اگه چيزي پيدا كني كه سهل الوصول باشه،چند دقيقه اي باهاش سرگرمي و صدات در نمياد.اگه دست نيافتني باشه مياي سراغ من و هر جوري هست منو ميبري تا شيء مورد نظر رو دودستي تقديمت كنم!اگه هم چيزي پيدا نكني كه غر زدنات و به من چسبيدنات شروع ميشه تا با هم بازي كنيم،وقتي هم خسته شدي از بازي، چرخه تو خونه گشتن دوباره از اول آغاز ميشه!
هر موقع دلت بخواد كه تلويزيون تماشا كني او نو روشن ميكني،اگر از برنامه اي هم خوشت نياد تلويزيزون رو خاموش ميكني ،اصلا هم برات مهم نيست ما داريم چيزي رو تماشا ميكنيم يا نه،بعدش هم خيلي خونسرد راهت رو ميگيري و ميري!!
اونقدر عاشق بيرون رفتن شدي كه به محض اينكه علائم آماده شدن رو تو ما ميبيني چنان گريه اي ميكني كه هر كي ندونه فكر ميكنه ما هر دفعه ميريم بيرون تو رو تو خونه جا ميذاريم و حسرت به دلي!!
شديدا به شير خوردن علاقه پيدا كردي و من بيچاره حتي خواب شب هم بهم حروم شده!هر موقع كه بخواي مياي لباس منو ميدي بالا و ميگي ممه!و خودت مشغول ميشي!
خوب ميدوني با هر وسيله اي بايد چي كار كرد و هر جيزي براي چه كاريه.و گاهي مثلا ميخواي اون كار رو بكني و اداي ما رو در بياري و تلاشي كه ميكني ما رو به خنده ميندازه.
به نوشتن علاقه زيادي پيدا كردي و هر موقع حوصله ات سر ميره از من مداد و ورق ميخواي.اما نميدونم چرا بعدش نوشته هات رو ريز ريز ميكني؟؟!!
در زمينه صحبت كردن هم كمي پيشرفت كردي مثلا به گربه ميگي پيجي و خيلي هم دوستش داري!
و كلمات ديگه::
هاپو=هاپا
هواپيما=هااااا
حموم=حنو(عاشق حموم رفتني)!
غذا از هر نوع و انواع ظرفهايي كه به يك نوعي به غذا پختن يا خوردن ربط داشته باشه،جميعا=هاممممممممممممممم(دقيقا باتشديد ميم!!)
جاربرقي=دوووووووووو
لباسشوييي=ادوااااااااا
و....
(تعجب نكنيد اينا به زبون مريخي-مهدياريه كه فقط من ميفهمم!از اين دست كلمات زياده)
مامان و بابا و دد و چيزاي آسون رو هم كه خيلي وقته ميگي.
خيلي به پارك رفتن و تاب و سرسره بازي و دويدن علاقه داري و به قدري سريع و هول هولكي ميدوي كه اغلب ميوفتي!
هنوز 6 دندونه هستي.
همه كارهاي مربوط به خودت مثل غذا خوردن و لباس پوشيدن و چيزاي ديگه و حتي كاراي مربوط به ديگران رو كه كوچكترين ربطي به تو نداره رو ميخواي خودت انجام بدي!!
محرم امسال هم كه چون هوا آلوده بود من يه كم مريض شدم خيلي نتونستيم بيرون بريم .فقط يكي دو شب آخر يه سر رفتيم و اغلب از طريق تلويزيون مراسم رو دنبال ميكرديم.توكه ديگه يه سينه زن قهار شده بودي و با صداي نوحه و چيزاي مثل اون شروع به سينه زدن ميكردي،البته كارت به جايي رسيده بود كه با صداي دينگ دينگ قبل اخبار هم سينه ميزدي!
شب عاشورا هم كه گوسفند سواري كردي!صحنه جالبي شده بود،ميرفتي گوسفند فلك زده رو ميزدي و بدو بدو برميگشتي!!
در مورد بازيهاي دستي هم كلاغ پر و گل يا پوچ رو استادانه بازي ميكني!
راستي اين ماه ،ماهگردتو تو سفر جشن گرفتيم.
بلاخره اصراراي خاله آزاده نتيجه داد و ما رو با خودش برد به خطه سر سبز شمال،شهر ساري،از آب هوا چي بگم كه بسيار عالي بود.اما زيادپيش خاله نمونديم و خاله فاطمه(دوست دوران دبيرستان ماماني كه بهترين خاطرات عمرش با اون رقم خورده)،اومد دنبالمون و ما رو برد بابلسر خونشون.كه البته اونجا هم خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و از مهمون نوازي خاله فاطمه جون هر چي بگيم كم گفتيم خاله آزاده هم به ما ملحق شد و دسته جمعي كلي خوش گذرونديم .
خدا رو شكر مشكلي از بابت تو تو سفر پيش نيومد،فقط اينكه طبق معمول ميخواستي پشت فرمون بشيني و از اين بابت بي تابي ميكردي!
جاي بابايي هم بي اندازه خالي بود،ميدونم دلش واسه پسري خيلي تنگ ميشد، آخه تو اين چند روز به قدر اين يه سال با مهديار تلفني حرف زد !
عكسهاي اين ماه تو ادامه مطلبه:
نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 12 دی1389 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت
فالي زدم به مصحف پيشاني ات حسين
آيـات غربت تــــــو دلم را فـــــرا گرفت
*******************************
صلي الله علي الباكين علي الحسين
نبود شيعه باصفا؛اگه محرمت نبود
نبود مهر و هم وفا؛اگه محرمت نبود
گناه رسم رايج مردم هر زمانه بود
درجهان بي صفا؛اگر محرمت نبود
تمام دين مصطفي گرمي و رونقي نداشت
نبود دين رهگشا؛اگر محرمت نبود
دعاي آدم و خليل؛نياز نوح و جبرييل
چگونه ميشدي روا،اگر محرمت نبود
فراتر ازسخن بود آنچه نهان به دل شده
نبود صبحت از خدا ،اگر محرمت نبود
-------------------------------------------------
امشب هم شب يلداست پسرم ولي
دركاسه غيرپسته خندان نديده اند
بــادام تلخ درد يتيــمان نديده اند
گفتنــد نيست ازشب يلــــدادرازتر
پيداست كه شام غريبان نديده اند
نوشته شده توسط باباعلیرضا در سه شنبه 30 آذر1389 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت
هفت بند انتقادي بر عملکردهاي روزمره يک جفت پدر و مادر!
پدر گرامي! مباحثات به اصطلاح سياسي شما با عباس آقا ميوه فروش، ممکن بود به قيمت جاگذاشتن
اينجانب بر روي يک گوني خيار گنديده تمام شود! به نظر بنده؛ شما به عنوان يک طرفدار دوآتشه برنامه
هاي مبتذلي چون «باغ خاله شادونه» و «اخباربيست و سي»، اصولا نبايد ادعاي شعور سياسي
داشته باشيد!
بعد از اين حادثه به اين نتيجه رسيدم که سيب زميني بودن مامان گلم در زمينه سياست، بزرگترين
شانس زندگي غير سياسي من بوده است!
مادر عزيز! سپردن شخص شخيص اينجانب، به دختر همسايه طبقه پايين، نقض آشکار کنوانسيون
منع آزار کودکان بوده و قابل پيگيري در مجامع ذي صلاح مي باشد!
نظر به اينکه؛ اين وحشي بياباني در غياب شما و در اوج غليان علاقه و محبت، اقدام به امر شنيع گاز
گرفتن لپهاي بي پناه بنده مي نمايد! تصور اينکه اين لپهاي صاب مرده، مثل لپهاي سگ نفهم کارتون تام
و جري آويزان شود، اصلا جالب نيست! اصلا!
پدر گرامي! اين حجم از زي زي بودن شما لکه ننگي بر بيست هزار سال تاريخ پر افتخار زندگي ذکور است!
مقايسه ابهت و جنم پدر بزرگ با زن ذليلي شما، گاهي اين توهم کذا را در ذهن آدم ايجاد مي کند که؛
لابد نسل ما بايد کهنه بچه هم بشويد!
مادر عزيز! بنابر اصل پايستگي شصت پا، هيچ انگشت شصت پايي با خورده شدن تمام نمي شود! پس
لطفا کاسه داغتر از آش نشويد و اينقدر با جيغ و داد و اخ و تخ، اذهان عمومي و خصوصي را مشوش
نکنيد!
خوردن انگشت پا يک مساله داخلي بوده و لزومي به رسانه اي شدن قضيه نيست!
پدر گرامي! کله صبح زمان مناسبي براي طرح بهانه «از صبح تا شب به خاطر يک لقمه نون سگ دو زدم!
» نيست! بپر از سر کوچه يک قوطي شير خشک بگير! شير خانومتان عليرغم عدم اعمال سهميه بندي
روي شير، کفاف امورات ما را نمي کند!
مادر عزيز! هنگامي که فوران آلام و مصائب عميق فلسفي و غير فلسفي روح لطيف بنده، در قالب گريه
بروز مي کند، لفظ «وق نزن بچه!» تعبير چندان زيبايي براي اين دست احساست اهورايي نيست
البته!
لااقل از گريه هاي شما در هنگام مشاهده فيلمهاي بي مزه هندي معقولتر به نظر مي رسد!
پدر گرامي! در تمام مدتي که شما در کمال محبت، بنده را «سرپايي» مي گيريد، من شديدا
به اين نکته فکر مي کنم که ؛ «بايد شاشيد وسط اين زندگي که آدم توي توالت هم نمي تونه تنها
باشه!»
نوشته شده توسط باباعلیرضا در سه شنبه 30 آذر1389 ساعت 2:16 موضوع | لینک ثابت
طبق قولي كه داده بودم،تو اين پست ميخوام فقط عكس از مهدياري بذارم تا همه دوستان و همچنين عموي عصباني از ما راضي باشن!
حميد جان باور كن خودمو كشتم ديگه بيشتر از اين بلاگفا قبول نميكرد،شما از ما قبول كن!!
مهديار نگو يه دسته گل تر و تميز و تپل و مپل!

اين چرا اينقدر توش سفته؟مثل اون يكيا له نميشه!

بهتره هامش كنم:

اااااااااااااا،مامان نوبت منه ديگه،قول ميدم اين يكي رو خراب نكنم!:

خب ما آماده ايم:

خسته شدم اينقدر منتظر موندم،من ميخوابم هر موقع آماده شدين منو بلند كنين:

مامانم فكر كرد اگه اين پارچه رو ببنده من ديگه نمتونم به پريز برق دست بزنم:

اما من يه راه جديد پيدا كردم:

ماماني ببين چقدر قدم بلند شده:

آخيش،بلاخره يه جاي دنج پيدا كردم!

بستن در كابينت هم يكي ديگه از خيالهاي خام ماماني بود!

به به چه خبره...

و من طبق معمول پيروز شدم!!

كي ميگه من از ديوار راست ميرم بالا؟ من بفهمم!!

بهتره يه كمكي واسه خريد گلهاي جديد بكنم!

ااااااا از كجا فكر منو خوندي؟؟

بعد از صحبت با اين گوشي،تصميم گرفتم بفرستمش پيش دو تا دوستاش!!

براي همين به جايي رفتم كه ديد نداشته باشه!

اما گير افتادم...

حالا كه نمي خوابي ميخورمت!

نه،شوخي كردم.فقط يه كم دندونم ميخواريد!!

كدوم يكيشو بخورم؟؟

هر دو تاشون خوشمزه بودن!!

شما ميدونين چه جوري بايد كلاه سرم كنم؟؟

چه جاي خوبي واسه ني ناي كردن پيدا كردما!!

اينه وضع زندگي مامانم!!:

ماماني منو هميشه ببر اين دكتره:

منو آراد(البته قبلش داشتيم سر هم جيغ ميزديم)!

به چي نگاه ميكنين؟ماشين جديدمه ديگه:

مامانم ميگه من شيطونم اصلا باور نكنين،بچه به اين آقايي ديده بودين؟؟!

خوردن آبنبات پاستيلي! رو به همه همسنان خودم توصيه ميكنم!!

و در آخر...
چند خنده معروف خودم!!:





ممنونم كه وقتتون رو به ما دادين،باز هم پيش ما بياين.مامانم كلا تو خونه دوربين به دسته به خاطر شما!!
نوشته شده توسط مادر مهربون در چهارشنبه 17 آذر1389 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
دل نوشته اي تقديم به خورشيد خونين كربلا:
نميدانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را در هاي و هو، در هي
تو را در بند بند نالههاي بيصدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
تو را در شمعها، قنديلها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانهها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژههاي سبز رنگ ربنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم
تو را ديدم كه ميچرخيد گردت خانه كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم
در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم
دمي كه اسبها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را اي بيكفن، در كسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)
تو را محكمترين تفسير راز «انّما» ديدم
هجوم نيزهها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم
تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
تو را هر روز با اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب كه سرت بر نيزهها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه ميبخشد گل خونت
تو را اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بيتاب در بيتابي طشت طلا ديدم
شكستم در قصيده، در غزل، اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم
تمام راه را بر نيزهها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم
دل و دست از پليديهاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومهي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم...
نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 15 آذر1389 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت
مينويسم كه يادت نرود،كه يادم نرود...
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید :
_ ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
_ درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
_ اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
_ بستگی داره چطور به آن نگاه کنی .
در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
پي نوشت:دلم نيومد نگم كه:
بزودي با يه عالمه عكس جديد از پسري مي آييم!!
نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 13 آذر1389 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،
ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای،در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ،
با جانم جدا کردم...
يه زماني كارم اين بود كه چشمامو ميبستم و پيش خودم تجسم ميكردم مهديار رو موقعي كه مي ايسته يا راه ميره يا اينكه بتونم باهاش حرف بزنم و متوجه بشه،آغوشمو باز كنم و اونم بدوه بياد بشه ماه آغوش من...
اون موقع دلم غنج ميرفت و به خودم ميگفتم: كمي صبر،مياد اين روزا..
و اومدن اون روزايي كه آرزوشونو داشتم،با سرعت نور هم اومدند!
حالا ميدونم اگه چشم بر هم بزنم،پسرمو بايد بفرستم مدرسه و بعدش ان شالله يه روزي بياد كه موفقيتاشو ببينم.
واي خداي من،از فكر كردنشم اشك تو چشمام جمع مسشه،فكر اين كه پسر تپل من دوماد بشه!!
خدايا خودت تنش رو سالم نگه دار و از جميع بلايا حفظش كن كه تو بهترين مراقب و نگهباني.
آمين.
حالا پسر قشنگ من درآستانه 14 ماهگي يه ورووجكي شده كه دومي نداره!
آره،الان ديگه معني حرفامو خوب ميفهمه و سعي ميكنه منظورشو با زبون شيرين و نصفه نيمه خودش برسونه.
-گاهي با من لج ميكنه،گاهي هم ميخواد حرف خودشو به هر قيمتي كه شده به كرسي بنشونه.
مثل ديروز كه با هم رفته بوديم بيرون،چند لحظه كه دم يه مغازه ايستادم،هر جوري بود تمام تلاششو كرد كه از كالسكه پياده بشه آخرش هم موفق شد.فكر ميكنيد واسه چي اومده بود پايين؟واسه اينكه كالسكه رو هل بده!تازه به من هم غر ميزد كه دست نزن!خلاصه برنامه اي داشتيم،راه مردم رو سد كرده بودو آواز ميخوند و كالسكه رو جلو و عقب ميبرد اگه به چيزي هم گير ميكرد بهش بر ميخورد!من كه به توبه كردن افتادم از پياده روي با ايشوون!!
-اين روزا به لطف آقا مهديار غذاهاي ما يا نپخته هست يا سوخته!چون آقا فقط كافيه ببينه گاز روشنه ديگه اين قدر كم و زياد و خاموش روشن ميكنه كه گاز بدبخت قاطي ميكنه بايد چي كار كنه.
-خونه ما با اينكه جديده و مثلا بايد تميز و جابجا شده باشه در عرض چند دقيقه به كاروانسرايي تبديل ميشه كه تاريخ به خودش نديده .من لباسها رو ميزارم تو كشو و كمد،پشت سرم راه ميره و همه رو در مياره و تو كل خونه پخش ميكنه.كار هميشه شه فكر كنم بچم نذري،چيزي داره!حالا هم كه دارم اينارو مينويسم كشوهاي ميز تلويزيون رو درآورده و ميخواد جا بزنه،الانه كه صداش در بياد...
-هنوزم عاشق اينه كه به زور خودشو تو جاهاي باريك و محال جا بده.
-فقط كافيه يكي بيادخونمون،بنده خدا بايد موقع رفتن آقا مهديار رو به عنوان سر جهازي با خودش ببره حالا ميخواد اون شخص غريبه باشه يا آشنا،برقكاري باشه كه براي نصب تلفن اومده يا نقاشي كه اومده باشه براي رنگ كردن چهار چوبهاي در !
-با كلي ذوق و شوق رفتم وسايل تزييني و مجسمه خريدم.اما دريغ و درد كه عمرشون بسيار كوتاه بودو همشون يا دست و پا شكسه شدن يا سر شكسته يا اينكه كلا معدوم شدن!
-عاشق حموم شده اما نه براي حمام كردن بلكه براي توي وان رفتن و آب بازي كردن وشستن كليه اسباب بازيهاش!
-معني دعوا كردن رو ميفهمه و وقتي مثلا دعواش ميكنيم اونقدر بوسمون ميكنه و نازمون ميكنه كه عذاب وجدان ميگيريم!
-كلا عاشق بچه هاست حالا در هر سني و هر جنس و قشري!جوري كه وقتي از بيرون خونه صداي بچه مياد كار و زندگيش رو ول ميكنه ما رو هم وادار به ول كردن كار و زندگي ميكنه تا او ني ني رو ببينه و بهش هام بده و ببوستش!!
كل حرفش اين روزا اينه:
من بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازي ميخوام!!
اينم چند تا از عكساش:
وانت سواري هم مزه اي داره ها!:

كبودي روي لپم واسه اينه كه وقتي لولو شده بودم و پارچه رو صورتم بود، رفتم تو ميز!:

بلاخره اين مامان و بابا وقت كردن منو بيارن پارك:


اينجا تو راه آهنم،واسه بدرقه مادر جونم رفته بودم:

اينم چند تا عكس جزيي از بازي كردنم:

اوني كه دستمه و دارم ميكشمش، به خاطر تلاش من ديگه دم نداره و من باهاش تو خونه بازي ميكنم!!


منو زهرا و زهره و ابوالفضل بچه هاي دايي كوچيكه مامانم:

نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 1 آذر1389 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت

دل افســــرده ام با غــم قــــرين اســــت
كه در فكر جواد العارفيـــــن اســــــت
چــرا غمگيــــن در اين عالــم نبـاشــم
پريشان قلب ختم المرسليـــــن اســــت
مهديارم،هستي من،پسر دردانه مادر،ميخوام برات از امروز بگم.از روزي كه آسمون هم به خاطرش غمباره!روز شهادت امام جواد(عليه السلام).مادر ميخواي بيشتر از نهمين ستاره آسمون امامت بدوني؟؟
پس گوش كن:
...نزدیک سحر است و همه جا تاریک. ماه رجب است و از هجرت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - از مکه به مدینه ۱۹۵ سال می گذرد. مدینه، در سکوتی شیرین به سر می برد. مدینه، انتظار نوری از انوار امامت و ولایت را می کشد که تا فجر خود را با این نور کامل کند . مردم مدینه در انتظار تحقق وعدة الهی لحظه شماری می کنند.
آخر، این یک امتحان الهی است. پیش از این، مردم سُست ایمانی که اسیرِ وسوسه های شیطانی اند بر ابوالحسن علی ابن موسی الرضا خُرده می گرفتند که بیش از چهل و چند سال از عمرت می گذرد و هنوز صاحب فرزندی که ادامه دهندة راه امامت و رهبری جهانیان باشد نشده ای و هر بار ایشان می فرمودند :
« خداوند به من پسری عطا کند که وارث من و امامِ بعد از من خواهد بود . »
امّا آنانی که ایمان به پروردگار با دل و جانشان آمیخته بود ، وعدة الهی را مسلّم و قطعی و تخلف ناپذیر می دانستند و در این انتظار لحظه شماری می کردند و اینک لحظة تحقق وعدة الهی فرا رسیده است .
سَبیکه همسر امام رضا – علیه السلام - یکی از بهترین زنان عصر خویش – در انتظار مولودی پُر برکت است . در کنار او حکیمه خاتون خواهر امام موسی کاظم – علیه السلام – نشسته که او را در این ولادت مبارک یاری کند . چراغی نزد آنان روشن است و پرتوافشانی می کند ، سَبیکه درد شیرینی را تحمل می کند و به خود می پیچد و حکیمه خاتون در انتظار بسر می برد . ناگهان چراغ خاموش شد و تاریکی فضای حُجره را فراگرفت ، سَبیکه و حکیمه خاتون مغموم و نگران به هم نگریستند که ناگاه نوری درخشان طالع گردید و همه جا را روشن نمود . نوزاد را پردة نازکی احاطه کرده بود که مانند جامه اندام او را دربرداشت . نور آن حضرت تمام حجره را منور نمود .
حکیمه خاتون آن نور مُبین را برگرفت و در دامان خود گذاشت:
وه ! خدایا چه نوری ؟ ! چه زیبایی ؟ ! چه طهارتی ؟ !
ناگاه در باز شد پدری که بیرون حُجره انتظار می کشید با شادمانی و شعف وارد شد . هشتمین حجت خدا فرزندش را که در جامه های مُطهر پیچیده شده بود در آغوش گرفت و به امر خدا او را « محمّد » نامید و در گهوارة عزت و کرامت گذاشت و تا صبح با او سخن گفت . آری او با پسرش سخن می گوید و اسرار الهی را به گوشِ الهام نیوشِ او می رساند . اوست که به زودی عهده دار مقام امامت و خلافت خدا در زمین خواهد شد .
طلوع فجر همراه با نور وجود مقدس جوادالائمه شهر مدینه را روشن کرد . کم کم مردم مدینه از تولد این مولود پُر برکت مطلع شدند . شیعیان شعفی غیرقابل توصیف داشتند ، این نور برای آنان دلنواز و شادی بخش و موجب استواری ایمان و عقیده بود چرا که تردیدی که به جهت دیرشدنِ میلاد آن گرامی در دل برخی از مردم راه یافته بود ، برطرف شد بدین جهت سجدة شکری به جا آوردند .
بعد از سه روز آن حضرت دیدة حقیقت بین خود را به سوی آسمان گشود ، به راست و چپ خود نظر کرد و به زبان فصیح ندا کرد :
« اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ الّا الله وَ اَنَّ مُحَمَّداً رَسولُ الله »
این امر باعث تعجب حکیمه خاتون شد . امام رضا – علیه السلام – فرمودند :
«آنچه بعد از این از عجایب احوال او مشاهده خواهی کرد زیاده است از آنچه اکنون مشاهده می کنی .»
دهم رجب همان روز است و ما در معرض تابش نور جوادالائمه – علیه السلام – قرار گرفته ایم . خداوندا ! دلهای ما را به این نور منور بگردان .
خدایا ! این مولود مظهر جود و کرامت توست ما را به این جود و کرم درآمیز .
...

دختر خلیفه بود، دختر خلیفه ای در اوج توانایی و پدرش از همان آغاز، او را برای بهترینِ بندگان خدا و بابرکت ترین مولود از خاندان وحی نشان کرده بود؛ شاید به این دلیل که داماد را در محدوده تسلط خود نگه دارد، شاید برای اینکه شورش علویان را سرکوب کند، شاید به این بهانه که گناهان گذشتهاش را سرپوش بگذارد و دخترش را در مواقع حساس به کارهایی حساس وادارد.
دختر خلیفه، به خانه جوادالائمه آمده بود؛ بهعنوان همسر، بهعنوان شریک زندگى. آمده بود تا محرم رازهای شویش باشد، آمده بود تا آرامش را به خانه همسرش بیاورد، آمده بود تا همنفس و یاور مرد خانه اش باشد.
شاید اینها هرگز به ذهن وی نیز خطور نکرده باشد، شاید این آرزوها، بافته های ذهن من هستند. و خود وی به این وصلت با دیدگاهی دیگر می نگریسته است.
من با برداشت خود، ویژگیهای همسری مهربان را برمی شمارم؛
همسری که باید ام فضل می بود و نبود، همسری که نامش زینب بود و نبود، همسری که باید سایه لطف و مهربانی بود ونبود،
هرچه بود، یک لغزش و یک اشتباه جبرانناپذیر او، امامی را از مردم دنیا دریغ کرد؛ امامی که لطف خداوند بود؛ امامی که دلیل سکون آسمانها و زمین بود؛ امامی که بخشش، مدارا، صبرو گذشتش، ام فضل را بهخود نیاورد و چرا ام فضل به این بدبختی دچار شد، خدا میداند.
کسیکه امامی معصوم، نزدیکترین فرد به اوست، چقدر باید اندیشه ای منحرف داشته باشد که به راه نیاید که سایهبهسایه امامش راه زندگى را نپیماید که از رفتار و گفتار امامش درس چگونه زیستن نگیرد.
...

شخصيت بي نظير، جذاب و پر نفوذ امام جواد (ع) با پاسخگويي وي به سئوالات وشبهات وارده بر دين در محضر بزرگان تشيع و نيز مناظره با افرادي چون" يحيي بن اكثم" و" ابي داود" آن هم با سني كم و... موجب محبوبيت روز افزون امام جواد (ع) در بين مردم شد . اين محبوبيت ، زنگ خطر را براي دستگاه بني عباس به صدا درآورد .
مامون كه بر آن بود تا با زيركي خاص خود و كمك امّ الفضل و بهره برداري از جايگاه دامادي امام جواد (ع) به مهار وقايع روزگار خود خصوصا علويان بپردازد ، در روز پنج شنبه هفدهم رجب يا شعبان سال 218 از دنيا رفت ومعتصم برادر وي با نگرشي ديگر به معادلات سياسي و اجتماعي وي روحيه سپاهي گري و نظامي گري به قدرت رسيده بود. وجود حضرت را هرگز تحمل نمي كرد، از اينرو پس از رسيدن به خلافت، امام جواد(ع) را از مدينه به بغداد فرا خواند كه در حقيقت اين فرا خواني، آغاز محدوديت و محصور كردن امام به شمار مي آيد.

...یكى از القاب آن حضرت «تقى» است و این به خاطره جلوه و ظهور خاصى است كه تقواى الهى آن امام همام در اجتماع آن روز نموده و جهانى از پاكى و عفاف و تقوا را فرا راه دیدگان قرار داده بود والا تمامى معصومین برخوردار از صفت تقوا و عصمت الهى هستند چنانكه همه «صادق» راستگو و «كاظم» فرو برنده خشم و «زین العابدین» زیباترین روح پرستنده» هستند.
اما فرهنگ القاب معصومین ریشهاى اجتماعى و برخاسته از عنایت الهى دارد كه لقب «تقى» نیز از این مقوله است نگاهى به شرایط اجتماعى آن بزرگوار و وضعیت درباریان ما را بدین نكته رهنمون مىكند كه دشمن تلاشى پیگیر داشت تا به گمان خود آن حضرت را با عیاشیها و فساد دربار براى یك بار هم كه شده است آلوده كند و در نتیجه آن حضرت را از چشم شیعیان و طرفدارانش كه او را به خاطر پاكى و طهارت الهىاش مىستودند ساقط كند و حتى مامون براى كشاندن آن حضرت به بزم دربار دخترش امالفضل را به عقد آن حضرت در آورد و در این جهت دستور لازم را نیز صادر كرد. اما راه به جایى نبرد و پاكى و تقواى امامت بر اندیشه باطل مامونى پیروز گشت و نورانیتى مضاعف یافت.
و امام علیه السلام خود بىرغبتى و ناراحتى خویش را از وضعیت دربار و همراهى آنان اظهار مىداشت. «حسین مكارى» مىگوید: در بغداد بر ابوجعفر علیه السلام وارد شدم و در نزد خلیفه با نهایت جلالت مىزیست. با خود گفتم كه حضرت جواد علیه السلام با این موقعیت كه در اینجا دارد دیگر به مدینه برنخواهد گشت. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم امام سرش را پایین انداخت و پس از اندكى سربلند كرد در حالى كه رنگ مباركش زرد شده بود، فرمود: «اى حسین نان جو با نمك نیمكوب در حرم رسولخدا صلی الله علیه و آله نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده مىكنى.
...
نازنين مادر،پرداختن به جميع جهات شخصيت با كرامت ابن الرضا ،تو اين مجال نميگنجه.پس مطلبمو تموم ميكنم با سلام بر حضرتش و از خداوند ميخوام كه تو رو از پيروان واقعي مظهر پاكي و جود قرار بده:
درود و سلام و صلوات خدا بر جواد الائمه علیه السلام آن هنگام كه با میلادش جلوه زیباى مباركترین مولود را رقم زد و آن هنگام كه با قامت زیباى امامت خویش قیامتى از شكوه و جلال و عظمت الهى را متجلى ساخت و آن زمان كه در آخر ذيقعده سال 220 هجرى دیده از جهان فرو بست و با غروب غمگينانه و افتخار آفرین خویش تجلى بخش آیات جهاد و شهادت گشت.
امام جواد علیه السلام در آخرین شب زندگی فرمود:« من امشب می میرم. ما امامان، کسانی هستیم که هر گاه خداوند برایمان دنیا را نخواهد، به سوی خدا منتقل میشویم.»
سلام بر امام جواد(ع) که «جود» قطره ای بود در پیشانی بلندش و «علم» غنچه ای بود از گلستانِ وجودش و «حلم» گوهری بود از گنجینه فضایلش.
مظلوم تر از جواد، بغداد نداشت
آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت
می خواست که فریاد کند تشنه لبم
از سوز عطش، طاقت فریاد نداشت

نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 16 آبان1389 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت
...پسرم تو اين پست ميخوام برات از روزي بگم كه خيلي مبارك بود،چون روز تولد تو و همه دوستاي ناز و عسلت بود و تو حسابي از ديدنشون عشق كردي!:
روز دوشنبه 19 مهر ماه ، تولد دسته جمعي همه ني ني هاي عزيز متولد مهر بود،فرشته هاي نازنيني كه با اومدنشون هم زندگي ما رو زيبا تر از قبل كردن،هم سبب دوستي و آشنايي يه عالمه مامان مهربون شدن!
براي همين اون روز يه فرصت بسيار مغتنم هم براي من بود تا دوستاي عزيز و مهربونم رو دوباره ببينم و ديدار ها تازه بشه.
جونم براتون بگه كه ما اونروز اولين نفري بوديم كه رسيديم به محل قرار يعني پارك آب و آتش.مهديار كه بعد از چند دقيقه حوصله اش سر رفته بود شروع كرد با توپش فوتبال بازي كردن، اما همين كه چشمش به ليوانش خورد اونو ازم گرفت و جاي توپشو با ليوان عوض كرد.طفلي بچم فكر ميكرد اونجا هم مثل خونه هست و ليوان هيچيش نميشه اما در اثر پرتابهاي آقا مهديار، ليوان شربت شيرين شهادت رو نوشيد!
در حال فوتبال بازي كردن با ليوان بخت برگشته!:

بعدا كم كم دوستاي من و مهديار اومدن و يواش يواش جمعمون كامل شد.
اينم عكس مهديار با دوستاش كه از سمت راست مهشب خوشگله و شايان جنتلمن و آتوسا ناناز هستن:

آقا مهديار نه اينكه خودش اصلا تو كالسكه نميمونه بلكه يه شغل جديد پيدا كرده بود و اونم هل دادن و اين طرف و اون طرف بردن كالسكه بچه ها بود با ني ني توش!(ميگم بچم رضا زاده ست ميگين نه!!)
با اومدن بقيه بچه ها و مستقر شدن زير آلاچيق، مهديار مثل مبصر ها از جلوي بچه ها رژه ميرفت و زير لب سخنراني ميكرد!:

بچه ها واسه بادكنكهايي كه دست همديگه بود گريه ميكردن،بعد بر اثر فشارهايي كه به بادكنكها وارد ميكردن اونا رو ميتكوندن و بعدش يه گريه ديگه!
ثنا خوشگله و آرشيدا ناناز با اون چشماي آبيش،پيشرو در راه رفتن بچه ها بودن و كلا در حال راهپيمايي بودن!:


يه چيز خيلي جالب بود و اونم اينكه بچه ها با گريه همديگه گريه ميكردن و با خنده همديگه ميخنديدن،خلاصه اوضاع خيلي جالبي شده بود.فقط كافي بود يكي از بچه ها جيغ بكشه ديگه اونوقت ...
مونا جون مامان هستي كوچولو مديريت و تهيه اسباب پذيرايي جشن رو به عهده گرفته بود كه الحق سنگ تموم گذاشت.اينم از كيك قشنگ تولد بچه ها:

اينم گيفت بسيار قشنگي كه براي بچه ها تدارك ديده شده بود:

چند تا عكس از مهديار با دوستاش:
مهديار و مهشب خانمي:

پسر مهربونم داره به شايان اسباب بازي ميده!:






مهديار در حال چوب شور خوردن:


.بچه ها آخرش خسته شده بودن و هر كدوم آويزوم مامانش واسه مي مي خوردن شده بود!هوا هم سرد شده بود لذا تصميم گرفتيم ديگه يواش يواش بريم خونه هامون!
اينم يه عكس يادگاري از مامانها و ني ني ها(البته يك سريشون):

اين ديدار هم يه خاطره به ياد موندني شد.اميدوارم زود زود اين جمع دوستانه دوباره دور هم جمع بشه و دلمون بازم از ديدن همديگه شاد و خرسند بشه،ني ني ها هم با هم بيشتر اخت بشن و فرصت بيشتري واسه با هم بودن داشته باشن.
اين شعر كوچولو رو هم تقديم ميكنم به همه فرشته هاي مهري:
جيگر همشونو!!
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم،تو این ماه و تو این روز
از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا!

نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 25 مهر1389 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت
...اين چند عكس در راستاي اولتيماتوم عمو حميد جهت گذاشتن عكس جديد از مهدياري در وبلاگ،به يادگار گذاشته ميشه.
از اونجايي كه عمو در ديار غربت(سمنان)!مشغول به تحصيل و علم آموزي ميباشد و اين ترم هم خيز برداشته براي شاگرد اولي!و من و پسري بسيار نگران از افت تحصيل عموي درسخون از دوريه مهديار ميباشيم،لذا به درخواست عاجزانه و تهديدانه!اش ،فقط با يك روز تاخير از پايان اولتيماتوم پاسخ ميدهيم.اميد است كه سبب فراغ بال و آرامش روح و روان عموي عاشق گرديم!
عمو جون دوستت داريم(با حالت استاديومي بخون)!
اتوي لباسهاي خود را با اطمينان به اينجانب بسپاريد:!

آره ميدونم اتو جيزه،اما نه براي من!:

واي كه چه خوشتيپي شدما!!:

خوب دارم توپمو از تو لباسشويي برميدارم،آخه اون تو هم توپ بازي ميكنم!:

عمو جون عكس قشنگي ازم انداختي.مرسي:

من هم در جمع كردن وسايل براي اسباب كشي بسي كمك كردم و مادرم مرا از داخل كمد پيدا كرد!:

آخه نميگن من چه جوري از اينجا چيزايي رو كه گذاشتن بردارم؟!!:

من مثل مامانم عاشق رانندگيم:

چقدر خواب بعد از يك كار سخت روزانه ميچسبه!:

و در آخر يك خنده مخصوص خودم:

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 20 مهر1389 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت
وقتي واسه اولين بار ديدمت،حس كردم صورت قشنگ و مژه هاي بلندت رو ميشناسم.انگار تو 9 ماه بارداري تصوير صورت ماهت همش جلوي چشمم بود ومن باهاش آشناتر از هر آشنايي بودم!
وقتي واسه اولين بار بهت شير دادم،مني كه از شير دادن ميترسيدم و چندين بارم تو خواب ديده بودم كه نميتونم به بچم شير بدم،احساس كردم با اين كار بيگانه نيستم.شير دادن به تو تو اون لحظات با اينكه شيرم كم بود و تو شديدا گرسنه،شوري رو به من بخشيد كه تا اون لحظه مثل اونو تجربه نكرده بودم...
يك سال گذشت.يك سالي كه توش همه جور خاطره هست.از اون ماههاي اول به دنيا اومدنت كه شبا كلا بيدار بودي رو بگير تا لحظاتي كه واسه اولين بار با هم تجربشون كرديم و واسه هميشه تو خاطر من و بابايي ميمونه:وقتي خنديدي، نشستي،غذا خوردي،چهاردست و پا رفتي،اولين كلمات رو هر چند نامفهوم به زبون آوردي و...
امروز ناخودآگاه ياد فيلمي افتادم كه بابايي قبل از رفتن به بيمارستان از گرفت و پرسيد:دلت ميخواد چشماتو ببندي و باز كني ببيني يك سال گذشته و سختيهاي سال اول به دنيا اومدن بچه رو نداشته باشي؟من كه اون موقع معني سختي رو نميفهميدم گفتم نه،سال اول قشنگ ترين ساله!
اما الان با تموم اون سختيها و شب بيداريها و اذيتا ميگم:اصلا!
اين يك سال من درسايي از تو و زندگي گرفتم كه تو 28 سال زندگي و درس و دانشگاه نگرفته بودم.
تازه رسيدم به اين جمله كه زن تا مادري نكنه و فداكاري و گذشت رو در حق بچه اش تجربه نكنه به تكامل نميرسه.من با تو بود كه به عظمت آفرينش پي بردم.با تو بود كه مصداق "فتبارك الله" رو ديدم.تو با رشد و يادگيريه هر روزي و غريزي به من فهموندي كه جهان و هر چه در اون هست با تمام علوم ودانش شناخته شده و نشناخته اش در مقابل عظمت و اراده پروردگار هيچه!
اگه اغراق نباشه ميگم:
"من با تو به خدا رسيدم..."
زيباترين بهونه زندگيم
"تولدت مبارك"
لبخند زدي آسمان آبي شد
شبهاي قشنگ مهر مهتابي شد
پروانه پس از تولد زيبايت
تا آخر عمر غرق بي تابي شد...
عزيز دلم، شنيدني ترين ترنم زندگيم،دلم ميخواست تولد 1 سالگيت يه جشن به ياد موندني بشه اما نشد!دلم ميخواست روزتولدت قشنگترين شعرها و مطالب رو تو وبلاگت بنويسم اما خودت بهتر ميدوني كه اين وضعيت بلاتكليف و آماده نشدن خونه جديد نه وقت و نه حوصله شعر گفتن و مطلب نوشتن رو برام گذاشته.تو زماني كه ما با زندگي بسته بندي شده و با بچه اي مثل تو كه اين روزا از ديوار راست هم بالا ميره،هي امروز و فردا ميشنويم به ماماني حق بده كه حال هميشگي رو نداشته باشم.قول ميدم برات جبران كنم !
نشد كه تا قبل از تولد تو بريم خونه جديد و جابجا بشيم.واسه همين جشن رو انداختيم واسه موقعي كه همه چي روبراه شده باشه،همه جوره!
اما من و بابايي دلمون راضي نشد روز تولدت رو جشن نگيريم،واسه همين يه جشن تولد 3 نفري بسيار ساده گرفتيم تا به نوع خودش يه يادگاري باشه.همه خانواده هم كه وضعيت ما رو مي دونستن و ميديدن انتظاري از ما نداشتن .اما خاله ها و عمه ها و عمو طاقت نياوردن و باز بامعرفتيشون رو ثابت كردن.آما رو خيلي خوشحال كردن.ازشون ممنونيم.مخصوصا از عموسيامك كه عاشقانه دوستت داره.
اينا هم چند تا عكس از تولدت:







شما دوستان نگین من خودم میدونم که این چند تا مطالب آخر هول هولیه و زیاد چنگی به دل نمیزنه.بهم حق بدین!جبران میکنم.از همه دوستای مهربون و با معرفت که تو این مدت یادم بودن ممنونم.قول میدم مثل سابق تند تند آپ کنم و به همتون هم سر بزنم.میبوسمتون!
نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 10 مهر1389 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت
پسر عسلك من،تو اولين بار تو روز شانزدهم شهريور به آرايشگاه تشريف بردي!
راستش موهات ديگه خيلي نامرتب شده بود و من تصميم گرفتم موهاتو كوتاه كنم فقط مشكل موندن تو رو صندلي آرايشگاه و تكون نخوردن و طاقت آوردنت بود.وقتي بردمت،آقاي آرايشگر گفت تو خيلي كوچيكي و نميموني.منم گفتم حالا يه امتحاني بكنيم،اما تو بازم مثل هميشه آبروي منو حفظ كردي و مثل يه جنتلمن واقعي تا پايان كار تكونم نخوردي .
...واي خدايا چه صحنه اي بود وقتي روي تخته ايكه آقائه روي صندلي گذاشته بود نشوندمت و يه پارچه دور گردنت بستن،يه صورت سفيد و كوچولو كه تو يه پارچه بزرگ گم گشده بود!اولش خودتو تو آينه ميديدي و ميخنديدي بعدش محو كار آرايشگر شدي و ثابت موندي.تا آخراش كه ديگه مو ريخته بود روي صورتت و خارش گرفته بودي دستات هم زير پارچه بود و ..
اينم عكسات بعد از آرايشگاه:(ايشالله آرايشگاه دوماديت مادر!)
این یه عکس قبل از کوتاه کردن موهات:

اولین عکس بعد از اولین سلمونی!:

اینم چند تا عکس از جیگری!!:






نوشته شده توسط مادر مهربون در چهارشنبه 17 شهریور1389 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت
ماه با بركت خدا از راه رسيد پسرك من اولين ماه رمضون عمرش رو هم درك كرد!
گل كوچولوي من،واست بگم از اين ماه كه همراه بابايي افطار ميكردي و گاهي سحر ها هم رفيق راهش بودي!واسه اولين بار هم يه روز قبل از 8 شهريور اولين قدمهاي زندگيت رو برداشتي و ما رو از شوق و خوشحالي تا آسمونا بردي!
ورودت به 12 همين ماه زندگيت مصادف شد با روز ضربت خوردن مولاي متقيان حضرت علي عليه السلام.شب قبلش خاله آمنه نذري داشت ما خونشون بوديمو تو هم حسابي به خاله كمك كردي!
شباي قدر هم كه شب 19 و 21 به خاطر تو به مراسم احيا نرفتيم.يعني بابايي ميگفت تو نميموني و اذيت ميشي و اذيت ميكني،اما شب 23 بلاخره اصراراي من نتيجه داد و واسه مراسم احيا رفتيم مسجد ارگ.فقط همين قدر بگم كه جوري آبرو داري كردي كه بابايي خودش مونده بود!ازت ممنونم قشنگترينم!
راستي اينم بگم كه علاوه بر راه رفتن،دو تا دندون بالات هم در اومده و من بيچاره و زخم وزير شدم!
واسه دندوناي بالات بيشتر از پايينيا بي تابي كردي و خيلي اذيت شدي.اما خدا رو شكر مريض نشدي و تب و بيرون روي و چيزاي ديگه نداشتي.
خدايا بازم ممنونم
مهدیار ۱۲ ماهه به روایت تصویر!:
هنر عکاسی بابایی!:

ساعت ۵ صبح بعد از برگشتن از مراسم احیای شب ۲۳ ماه مبارک:

مهدیار فوتبالیست میشود!:

نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 8 شهریور1389 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
گل قشنگ زندگيم،روزا دارن اونقدر تند تند از پي هم ميرن كه گويا ميخوان از هم جلو بزنن و من تو اين گذر با شتابشون ازشون جا ميمونم و به خودم ميام ميبينم يك ماه گذشت.يك ماهي كه واسه تو پر از پيشرفتهاي بزرگ و مهم تو مسير يادگيريه زندگي ولي ديگه واسه ماها فرقي با ماههاي ديگه نميكنه .واسه همينه كه بعضي اوقات تو روزمرگيها ي زندگي گم ميشيم .اونوقته كه تو با يه كار جديدي كه انجام ميدي و بعدش از روي ذوق و خوشحالي جيغ ميكشي تازه يادم ميوفته واسه منم امروز ميتونه با ديروز فرق كنه،منم هنوز سرشارم از عشق به ياگيري نا شناخته ها.اي كاش اراده و همت تو رو داشتم!اي كاش تلاش تو واسم الگو بشه و منم دست از اين تنبلي بردارم!
عزيز دل مادر،ورود تو به يازدهمين ماه زندگيت مصادف شد با اولين سفرت به قم ومسجد مقدس جمكران.
پنجشنبه بعد از ظهر يعني روز 7 مرداد ما به همراه همسفراي قبليمون يعني مادر جون طيبه و آقا جون سبحان رفتيم به زيارت خواهر كريمه امام رضا (عليه السلام).ميگن هر كسي كه اولين بارش باشه به زيارت جايي بره حاجتش برآورده ميشه،واسه همين من تو گوشت يه عالمه چيزاي خوب زمزمه كردم كه تو از خانم بخواي.ميدونم كه دست رد به سينه تو نميزنه!
از شلوغ كاريات برات بگم كه موقع نماز مغرب و عشاء، من و مادر جون وقتي ديديم تو رو بايد از صفوف نماز جماعت و سجاده هاي مردم جمع كنيم ،تصميم گرفتيم يكيمون فرادا نمازمغرب بخونه و مواظب تو باشه يكيمون به جماعت.واسه نماز عشاء هم همينطور!
بعد از نماز رفتيم سر خاك حاج آقا دولابي .باورت نميشه من تو اون لحظات چه حال خوبي داشتم و تمام درد و دلامو به حاج آقا گفتم...
ساعت 10 بود كه راهي مسجد جمكران شديم،فضاي بيروني مسجد تقريبا خلوت بود بعد از شام خوردن اول بابايينا رفتن واسه نماز و ما تو رو نگه داشتيم بعدش هم برعكس.تو كه چند تا دوست رنگ و وارنگ و كوچيك و بزرگ پيدا كرده بودي ديگه غير قابل كنترل شده بودي.واسه خودت تو حياط چهار دست و پا ميرفتي و كوچكترين توجهي هم به حرص خوردناي من نداشتي!
آره گلم،11 ماهگيت رو واست تو اون مسجد مقدس جشن گرفتيم.اميدوارم تو هم از صاحب اسمت و مسجد خواسته باشي كه كمكت كنه وقتي بزرگ شدي از ياراي واقعي حضرت باشي نه از كسايي كه دل نازنينشو ميشكونن!
آمين
چند عکس از ۱۱ ماهگی:
مهدیار توسط خاله آزاده فشن میشود!:
سرگرمی این روزای پسری!:

بدون شرح!:

یک خنده مهدیاری!:

نوشته شده توسط مادر مهربون در جمعه 8 مرداد1389 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت
پسر گلم ميخوام برات از يه سفربگم،زماني كه واسه اولين بار رفتي به پابوس امام رئوف،همون امامي كه ماماني زندگيش رو مديون لطف و كرامت ايشون هست همون شخصيت والايي كه هيچ وقت دست رد به سينه حاجتاي ماماني نزده!هميشه هوامو تو زندگي و سختيهاش داشته . منم هيچوقت از متوسل شدن به حضرتش پشيمون نشدم و عاشقانه دوستش دارم.
جداي از اين،اين سفر واسه منو و بابابي معاني خيلي زيادي داشت،مفاهيمي كه فقط بين من و بابايي و خداست.واسه همين نميشه بهت بگم!
آره گلم،ما تو اين سفر به همراه مادرجون طيبه و آقاجون سبحان بوديم.ناگفته نمونه كه ما تصميم كرفته بوديم با ماشين سفر كنيم و مادرجون بابت وجود تو زياد صلاح نميدونست كه ما با ماشين بريم واسه همين من ازش خواستم با ما همسفر بشه كه خيالش از بابت تو راحت باشه و ديگه دلشوره نداشته باشه.آقا جون هم كه بعد از كلي اصرار بلاخره برنامه هاي كاريش رو جوري رديف كرد كه بتونه با ما بياد.
دوشنبه ساعت 4 صبح ما عزم شديم . واسه صبحونه رسيده بوديم سمنان.برات از طول سفر بگم كه تو مثل يه پارچه آقا بودي و اصلا ما رو اذيت نكردي،البته بگم كه تو سفر بود كه فهميدم وجود مادرجون تو اين مسير چقدر واجب و حياتي بود،چون به خوبي ميدونست موقعي كه تو بيقراري ميكني و خسته اي چه جوري آرومت كنه.خيلي بهتر از من تشخيص ميداد كه تو كي تشنه اي و كي گرسنه اي و كي زمان خوابته و چيزاي ديگه.
سه شنبه ظهررسيديم مشهد،مادر جون و آقا جون عليرغم اصرار بابايي و عمه رفتند هتل. ما هم رفتيم خونه عمه راضيه.بعد از خوردن شام ساعت 10 شب از خستگي به چيزي حالت غش فرو رفتيم!عمه جاي ما رو پشت بوم انداخته بود.هوا هم به قدري خنك بود كه تو لباس پوش كامل شده بودي و زير لحاف رفته بودي!
فردا ظهر يعني روز چهار شنبه واسه اولين بار رفتيم حرم و تو پيش بابايي و آقاجون بودي و بعدا از بابايي شنيديم كه سر نماز مهر هاي صف جماعت رو نفري يه ليس زدي و رفتي سمت محراب!و بعدش فهميدم كه خيلي بيتابي ميكني،سريع خودمو بهت رسوندم و ناهار هم رفتيم هتل مادر جونينا مهموني!پسرم بزرگتر كه بشي خودت متوجه ميشي مادرجون مرام خاص خودشو داره بنابراين محال بود كه با هم يه جا باشيم و ما رو مهمون نكنه،نشون به اين نشون كه با اينكه ما باهاش مشهد بوديم بازم واسمون كلي سوغاتي خريده بود كه تهران بهمون داد!
چهارشنبه شب هم با عمه راضيه و عمو مجتبي رفتيم كوهستان پارك شادي و جاهاي ديگه،از مهمون نوازي عمه هم تو اين چند روز هر چي بگم كم گفتم.
از سمت مادرجونينا هم اين خبر كه مادر جون كلا حرم بود!نماز صبح و ظهر و شب.گاهي وقتا ديگه آقاجون كم مياورد و مادرجون تنها ميرفت حرم!
پنج شنبه شب هم دوباره و واسه آخرين بار منو بابايي رفتيم حرم و تو پيش عمه و مادرجون طيبه كه اون شب مهمون عمه اينا بودن، بودي.
اون شب ،شب ولادت آقا حضرت عباس بود و حرم به قدري شلوغ بود كه ما نتونستيم حتي از رواق امام خميني داخل بريم و تو بيرون ترين صحن نماز جماعت رو به امامت آيت الله مكارم شيرازي خونديم و بعد از دعا خوندن،اومديم يه خريد كلي كرديم و رفتيم خونه عمه.شب هم ساعت 12 حركت كرديم به سمت تهران.تو مسير برگشت هم تو آقا تر از مسير رفت بودي و فقط وقتي خسته و كلافه ميشدي مي ايستاديم و پياده ميشديم و تو خستگي در ميكردي و يه كم بازي ميكردي و دوباره راه ميافتاديم.
خلاصه جمعه ظهر تهران بوديم و ناهار هم رفتيم رستوران مهمون مادر جون و بعدش اومديم خونه دوباره به حالت كما رفتيم تا 12 شب!ساعت 12 پاشديم شام خورديم ونماز خونديم و دوباره خواب...
عزيزكم،من خدا رو شاكرم كه اين سفر و زيارت رو قسمت ما كرد،همراه تو كه بهترين هديه خداوند به ما هستي.اميدوارم بازم توفيق همچين سفرايي رو داشته باشيم.
اينم چند تا عكس از سفرمون:
صبح موقع صبحانه تو سمنان:

آقا مهدیار عشق رانندگی!:

مهدیار و مادر جون تو سبزوار موقع ناهار:

کوهستان پارک شادی:

مهدیار و عمو مجتبی و موتور سواری:

مسیر برگشت ،حاشيه شهر دامغان:

نوشته شده توسط مادر مهربون در پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط باباعلیرضا در پنجشنبه 17 تیر1389 ساعت 2:38 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط باباعلیرضا در پنجشنبه 17 تیر1389 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط باباعلیرضا در پنجشنبه 17 تیر1389 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت
ماهك آسمونم،سلام!
اين يكي از اسماييه كه تو رو باهاش صدا ميزنم!
اين روزا دارم با يه چشم ديگه به دنيا نگاه ميكنم،با چشم مادرانگي...
گرچه ماههاست چشمام يه خواب راحت به خودشون نديدن،
گرچه شيريني خواب صبحگاهي رو ديگه به ياد نميارم،
گرچه گاهي اونقدر خسته و داغون ميشم كه ساده ترين كارا رو هم يادم ميره و مبتلا به آلزايمر ميشم!يادم نميمونه كه نمك تو غذا ريختم يا نه،گاز رو كي خاموش كردم؟؟قرصم رو خوردم ؟واسه چي در يخچال رو باز كردم؟چيزي ميخواستم بردارم؟؟!!...
گرچه به خاطر تو قيد خيلي از تفريحاتمو زدم،
گرچه با اندام متناسب خيلي وقته خداحافظي كردم...
اما
اما دلم خوشه كه تو رو دارم.
اين شعار نيست،
احساس خوشبختيه تو رو داشتن اونقدر واقعيه و صداي فرياد:هستي و كائناتش فداي يه لحظه تو رو تو آغوش گرفتن،از بند بند وجودم اونقدر بلنده،كه همه ي گرچه ها رو تحت الشعاع قرار ميده.
اگرچه هر موقع كه دلت بخواد و با تمام قدرت موهاموميكشي،اگرچه درد نيشگوناي وحشتناكت جيغمو بلند ميكنه!،
اما تو خوب بلدي بعدش چه جوري وادارم كني كه اونقدر تو بغلم فشارت بدم كه با من يكي بشي:
يه خنده از نوع مهدياري با مرواريداي بيرون افتاده و آب دهان آويزون و چشماي ريز شده،اوني كه من براش جونمم ميدم!
وقتي ميبينم با چه عشقي داري دنياي كوچيك دور برت رو كشف مي كني، وقتي با دقت به كلماتي كه از دهان من خارج ميشه نگاه ميكني و اونقدر با نگاه معصومت به من زل ميزني تا متوجهت كنم چي ميگم،وقتي يه لحظه ازت غافل ميشم بايد از جايي كه فكرش رو نميكنم پيدات كنم،وقتي خرابكاريهايي ميكني كه به عقل جن هم نميرسه،
اون وقته كه اصلا باورم نميشه تو همون مهديار 3 كيلو و 600 گرمي من باشي!!
اون موقع هست كه ميخوام به زمان بگم آهسته تر حركت كنه،به زمين بگم اينقدر تند تند نچرخه و جاي شب و روز رو با سرعت با هم عوض نكنه!
من هنوز از مهديار 9 ماهه سيراب نشده بودم كه 10 ماهگي اومد!
من هنوز ميخوام كه وقت و بي وقت،با دليل و بدون دليل خودتو بندازي تو بغلم
هنوز ميخوام هر جاي خونه كه ميرم دنبالم چهار دست و پا بياي و به پاهاي من تكيه بدي و بايستي و نذاري من تكون بخورم!
...دلم ميخواد يه جوري تك تك ثانيه هاي با تو بودن رو جاودانه كنم.
ميخوام هيچ وقت يادم نره كه خدا شيريني چه لحظه هاي نابي رو به من چشوند.به من كمترين.
خدايا ممنونم!ممنونم كه براي بخششهات بازم مثل هميشه به من نگاه نكردي و خدايي رو در حقم تموم كردي و خيلي بيشتر از لياقتم دلم رو شاد كردي.
خدايا،نماز شكر رو به من واجب كردي به خاطر اينكه تو اين چند روزه،تو ماه عزيز رجب،بدون اينكه مثل هر سال فرصت كنم بخونمت و ازت بخوام،آرزوي چند ساله مو برآورده كردي و باز بار منتت رو بر من سنگينتر!!
خداي مهربونم، شكرت!
مهديار لوس و فضول اين روزاي من!دلم ميخواد تو هم مثل من يه سري چيزا هيچ وقت از يادت نره:
مثلا هيچ وقت از يادت نره كه هر روز صبح وقتي بيدار ميشدي يه خنده قشنگ واسه مامان ميكردي و دنيا رو يه جا بهش ميبخشيدي!
من هميشه اين خنده ت رو ميخوام،حتي وقتي بزرگ شدي.
هيچ وقت از من نگيرش!


نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 8 تیر1389 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت
چه روزها كه هوس شبگردي در كوچه باران داشتم، او را كه مي نگريستم انگار خورشيد در سرزمين ابري دلم دوباره طلوع مي كرد. چه روزها كه آنقدر خسته بودم و زخم خورده، او را كه مي نگريستم، مرهمي مي شد براي تمام دردهايم و چه روزها كه با او بودن برايم زماني نبود. چقدر زندگي با گل ها زيباست. امروز فرصتي است تا تمام حرف هايي را كه روزگاري مي خواستم به او بگويم و وجودم را پر از حيا و خجالت مي پوشاند، بگويم. پدر مي داني چقدر عاشقت هستم كه زندگي بي حضور تو، دنيايي بي معناست. مي داني لحظه هاي بي كلام تو قرن هاي سياهي است كه گذراندنش تنم را مي فرسايد. ثانيه هاي نگاه تو، ساعت ها عشق را درمن جاري مي كند و محبت را در وجودم مي نشاند. دلم مي خواهد دست هايم را به اندازه وجودت باز كنم و تمام تو را در آغوش بگيرم و حرف هاي سال هاي ناگفته ام را برايت بگويم و فرياد برآورم:
من عاشق تو هستم، پدر
روزت مبارك!

و...
من زنده هستم...
...چه زيباست نوشتن ، وقتي ميداني او ميخواند
همسرم ، گلکم ، روزت مبارک!!:
عليرضاي من،اولين ساليه كه تو اين روز ،تبريك پدر بودن رو هم ميشنوي،الان شايد و فقط شايد ذره اي از مهر بي انتهاي پدرت را به خود احساس كرده باشي و جنس نگرانيهايش را از عمق وجودت بشناسي...
پدر مهربون مهديارم؛روزت مبارك!!

نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 5 تیر1389 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پسرکم:
مينويسم براي تو...براي نامي و يادي...
فال حافظ زدم آن رند غزل خـوان هم گـفت:
زندگي بي تو محال است ،تو بايد باشي . . .
...در تاريخ1388/7/8 يه فرشته كوچولويي كه به زمين خيلي نزديك شده بود،بالهاش رو روي خونه ما باز كرد و از اون به بعد خونه ما رنگ و بوي بهشت رو گرفت...
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
ميناوند،سرزمين مهربانان!
baby center
آلبوم دنياي كودكان
ني ني سايت
ليست وبلاگهاي فارسي
دو قلو های مامانی!
شایان کوچولوی من
متین و مبین،بزرگ مردان کوچک
متولد ماه مهر
شانا دختر نازم
من و نینی و باباش
پارمیس مامان
هدیه آسمانی به نام آراد
طنین زندگی 88
خاله بهار مهربون
مهديار موش كوچولو!
هديه خدا!
كارن، پسرناز خاله مهكامه
سامي پسملي خاله ثمين
ساينا شازده كوچولو
خاطرات ارغواني
پارساي ايران زمين از تولد تا...
نيكي كوچولو!
آوين ،دخمل ناز خاله فيروزه
سامياري،جيگر خاله مرجان
مهشب دخمل توپول خاله مريم
آرتيمان مهندس،نفس خاله لي لي!
ثنا،دخمل عسل خاله فاطي!
ماني،جيگر خاله سارا!
حميدرضا عشق خاله آزاده
فرشته بارون خاله سپيده!
محمد مهدي و رضوان خاتون،دو تا فرشته كوچولو!
ماهور،عشق مامان ميترا!
خاطرات من و زهرا نازنازي!
كارن،معجزه آفرينش!
زينب كوچولوي ناز و ماماني!
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته دوم مهر 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته سوم اسفند 1389
هفته دوم بهمن 1389
هفته دوم دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته سوم آذر 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته اوّل آذر 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته چهارم مهر 1389
هفته سوم مهر 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته چهارم تیر 1389
هفته سوم تیر 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته اوّل تیر 1389
هفته چهارم خرداد 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته سوم اردیبهشت 1389
هفته دوم اردیبهشت 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته دوم فروردین 1389
هفته چهارم اسفند 1388
هفته سوم اسفند 1388
هفته دوم اسفند 1388
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY