تبليغاتX
دونفر و نصفی!
 

گل 28 ماهه


گل مادر،اومدم تبريكاتي صميمانه به مناسبت 28 ماهگيت عرض كنم،پذيرا باش!


 اين روزا به خاطر هواي سردو باروني بيشتر روزا خونه ايم و شما شديدا بهانه گيري ميكني.حوصله ات خيلي زود سر ميره و هيچي جز بيرون رفتن آرومت نميكنه. واسه همين جمعه گذشته كه هوا خوب بود بعد از مدتها يه پارك تپل به بدن زدي كه از شواهد معلوم بود حسابي بهت خوش گذشته. 
چند روز پيش هم رفتيم كلبه شادي كه استقبال خوبي ازش كردي. فقط بعد از 10 دقيقه كه متوجه نبود من شدي گريه اي سر داده بودي كه به هق هق تبديل شده بود و حال اونكه من پشت در بودم.البته فكر كنم واسه دفعه اول نبايد سريع تنهات ميذاشتم.مجبور شدم بيام تو پيشت بشينم و بازي كنم و كم كم تنهات بزارم..
فكرميكنم واسه مهد رفتنت هنوز زوده.اگه خدا كمك كنه ميخوام با اين روش كمي از وابستگي شديدت به خودم رو كم كنم.واسه مرد خوبيت نداره مادر!

اتفاق خاصي تو اين مدت نيوفتاده كه قابل ذكر باشه.فقط يه سفر كه به خاطر سردي هوا و و جود نازنين جنابعالي كنسل شد.
راستش من يه جورايي عاشق پاييز و زمستون و هواي باروني و گرفته شون هستم،ولي اين روزمرگي كه در حال رخ دادنه كسل كننده شده.
فكر كنم با اين سرعتي كه روزا دارن از پي هم ميگذرن،بهاز زودتر از هر سال برسه!!

خــــــــــــــدا كنه...


و اما عكسها:





اينم يه عكس هنري!:








دستم زياد پر نبود.ببخشيد!




 

نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 10 بهمن1390 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


حال اين روزاي ما:

.... ميدونم ديره واسه اومدن
ميدونم بايد زود به زود اينجا بيام و واست ،واسه آيندت بنويسم.
ميدونم كه يه روزي ميگم ايكاش بيشتر مينوشتم،
اما به خدا ساعتها و دقيقه ها و ثانيه ها با سرعت چندين برابر نور دارن واسم رد ميشن و مثلا خاطره ميشن.گاهي دقيقه قبل يادم نمياد چي كار كردم و گاهي ياد 20 سال قبل ميوفتم و غرق رويا ميشم.
گاهي با خودم عهد ميبندم از فرصتام بهتر و بيشتر استفاده كنم و گاهي دقيقه ها تو فكرم و زمان از دستم در ميره.
از وضع نوشتنم معلومه كه اوضاع مساعدي ندارم!

اين روزا عجيب فرو رفتم تو فكر فلسفه خلقت،چرا هستم؟چرا بايد باشم؟

يقينا واسه وقت تلف كردن نيستم و نبايد باشم،پس چرا واسه همين هستم؟؟

دلم يه برنامه ريزي منسجم و حساب شده ميخواد واسه همه چي،دلم ميخواد مثل قديما قانونمند بشم،اما نميدونم چرا نميشه.تا به خودم ميام ميبينم ساعت يه دور كامل به دور خودش چرخيده و من 100 دور كامل دور خودم!!

گلكم،اين روزا يه كم هواي تازه ميخوام.يه كم اكسيژن ناب.
نميدونم اينم از خصوصيات اين فصل بي رمقه يا از درون من داره سرچشمه ميگيره؟
احساس ميكنم رو همه چي گرد بي خوني نشسته،
دلم يه دارآباد آفتابي ميخواد،يه ميناوند تابستوني،يه جاده چالوس اول پاييزي!
دلم تنــــــــــــــــــــــــــــگه...

تو اين حال و هواي عجيب و غريبي كه دارم ،تو خيلي هوشمندانه و البته

عاشقانه

منو درميابي و كمكم ميكني.

ممنونم كوچك زيبا رويم
.ممنونم كه بهار رو خيلي ماهرانه مهمون دلم ميكني

ممنونم كه يادم مياري عاشق اين شعرم:


حالم عوض ميشه
حرف تو كه باشه
اسم تو بارونه
عطر تو همراشه
يه گوشه از قلبم
كه جاي هيچكس نيست
كي با تو آروم شد
اصلا مشخص نيست...


نوشتم كه اين روزا يادم نره،فقط همين.


از حال اين روزاي عروسك نازم بگم كه بسيار فهيم تر،حساس تر و البته مستقل تر شده.
ديگه ميشه كلمه يه مرد تموم عيار رو واسش به كار برد،باور كنين!!
احساس ميكنم تمام قد داره با ما زندگي ميكنه و كنار ما،نه اينكه مثل قبل چهار چشمي مراقبش باشيم.

البته شيطنتهاش هم در راستاي همين موضوع و البته با طول و عرض بيشتر گسترش پيدا كرده و هر چي ميخوام باهاش دعوا نكنم،كم كم روزي يه دعوا رو با هم داريم از دست دسته گلهايي كه آب ميده وگلدوناي دسته گلهايي كه مشكوندشون!!

شده يه خونه دار به تمام معنا،كاري رو نميتونم انجام بدم و در معيت اشون نباشم!

جارو برقي ميكشه،آشپزي ميكنه(صندلي ميزاره زير پاش و كنار اجاق واي ميسته و غذا هم ميزنه و ادويه ميريزه و بعد در قابلمه رو ميزاره)،خونه رو گرد گيري ميكنه،خريد ميكنه،رانندگي ميكنه،برات فيلم و سي دي ميزاره و...
حتما دلتون خواست كه مثلشو داشته باشين،من به طور كاملا رضايتمندانه آمادگيم رو براي برآوردن آرزوتون اعلام ميكنم،فقط به شرطي كه بعدش تن اجدادم رو تو گور نلرزونين!!

امسال پاييز برعكس پارسال به مريضي گذشت واسه پسره،چند بار پشت سر هم سرما خورد و پدر منو و خودش در اومد..

راستي،كپلك من خدا رو شكر در زمينه صحبت كردن پيشرفتهاي مبسوطي كرده و تمامي كلمات رو ميگه،اما هنوز به مرحله جمله بندي نرسيده كه ميدونم به زودي

زود اين نيز واصل شود!


به علت توصيفات بالا خيلي قادر به نوشتن نيستم،ميريم سراغ عكسا كه البته خيلي تنوع نداره،باز هم به دليل بالا.ببخشيد:


مهديار و محرم:







اين عكسو دوست ميدارم:







امسال بلاخره موفق شديم بريم همايش شيرخوارگان حسيني كه جنابعالي اولش فقط گريه كردي و بعدش هم خوابيدي،اين عكسا واسه بعدشه:







علاقه وافري به كليه وسايل زنونه(لوازم آرايش يا هر چيزي ديگه اي)داري

اينم يه نمونش:



در حال خوابوندن دو عدد ببري:







مثلا يه عكس 3*4(ميدونم عكاسي قبول نميكنه):




و يادي از گذشته تر ها:



 

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 27 دی1390 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


شب يلدا

تقديم به عليرضاي عزيزم،در طولاني ترين شب سال:



دير شد بايد بخوابي ،نازنينم!شب بخير
با وفــــاي ساده خلوت گزينـم!شب بخيــر
خسته اي اي مهربانم،چشمهايت را ببند
اين چنين خصمانه منشين در كمينم!شب بخير
غصه فردا و فرداهاي ديگر را مخــــور
اي غريب افتــاده تنــها نشينم!شب بخيــر
در شب يلداي چشمانت چه آتش ها بپاست
اي نگـــاهت تكيـه گاه آتشينم!شب بخيــر
اشكهاي بي كسي را از دو چشمت پاك كن
اي پنـاه اوليـن و آخــرينـم! شب بخيـــر
بيت بيت اين غزلهايم فداي چشم تــو
آه اي همخـانه شعـر آفرينـم!شب بخيــر
غصه ها را دلت بيرون كن و راحت بخواب
با تــو هستـم،آشنايـم!بهترينـم!شب بخير




 

نوشته شده توسط مادر مهربون در چهارشنبه 30 آذر1390 ساعت 23:17 موضوع | لینک ثابت


جشن تولد 2 سالگي مهدياري با تم خرگوشي:

خب بريم سراغ جشن تولد دردونه!


راستش من كار درست كردن تزئينات و تداركهاي ديگه جشن رو خيلي دير شروع

كردم،واسه همين تصميم گرفتيم يه تولدجمع و جور بگيريم و در عوضش يه مراسم

سه نفره به يادموندني واسه خودمون تو جايي كه من و عليرضا بيشترين خاطراتمون

 رو داريم،برگزار كنيم(سورپرايز طوري،بعدا براتون ميگم،مصور!).



قبل از هر چيز از مهديار خان بگم كه روز تولد كمال همكاري رو (البته به روش  

خودش)كرد.


باقي مطالب رو با عكسا ميگم.



اول از همه يه عكس از آقا دوماد!:




چند عكس از تزئينات منزل:















خرگوش كوچولو و كيكش:





برنامه اي داشتيم سر فوت كردن كيك،10 بار شمع و روشن كرديم تا آقا فوت كنه و

بعدش واسه خودش دست و سوت بزنه!




اينم هداياي پسري :



اينم يكيش:





اينم هديه مهديار به مهمونا(اليته به دو تا پدر بزرگ و مادربزرگاش دو تا عكس بزرگ و

قشنگ از خودش هديه داد كه متاسفانه ازش عكس نداريم):





نمايي از ميز عصرونه(قبل از كامل شدن):





آقا دووماد و پدرش!:






راستي لازمه بي نهايت و بسيييييييييييار زياد از زحمات مادر گل و مهربونم واسه  

بهتر برگزار شدن جشن تولد تشكر كنم،خدا سايه همه مادر ها رو رو سر بچه

هاشون نگه داره خصوصا مادر مهربون و گل خودم رو!


همچنين از كمكهاي بيدريغ پدر مهديار خان كمال تشكر رو داريم با كمي اغماض از

غر زدنهاشون ميگذريم!!


من و مهديار دوستت داريم هزار تا...




 

نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 10 مهر1390 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت


رسيد روز عشق...

تمام لحظه هاي عمرم بدرقه نفس کشيدن توست...

پسرك مهربان و دوست داشتني ام،

تولدت مبارك


ميلاد تو شيرين ترين بهانه ايست که مي توان با آن به رنجهاي زندگي هم دل بست و در ميان اين روزهاي شتابزده عاشقانه تر زيست. ميلادتو معراج دستهاي من است وقتي که عاشقانه تولدت را شکر مي گويم.
روز ميلادت را دوست دارم زيرا بعد از آنروز نگاهم به زندگي،دنيا و حتي خودم تغيير كرد.تو آمدي تا تفسير بودن من شوي،تا بيش از پيش قدر فرصت بدانم و بوسه بر دستان پر مهر و گرم مادرم زنم.اكنون كمي و فقط كمي از رنجها و سختيهايش را در پرورشم درك مي كنم.

حال با بند بند وجودم درك ميكنم كه مادري موهبت است،رنج و سختيش هم.بي خوابي و مرارتش هم
سنگ محكي است كه در ازايش فرش ميشود بهشت زير پاهايت،
امروز،باعمر كوتاه مادريم خوب مي دانم كه مادر مادري ميكند فقط براي وجود نازنين فرزندش بدون آنكه سر سوزني نظر داشته باشد به آن فرش كذايي...
فداكاري ميكند و با يك لبخند فرزندش كل كائنات را دارد.
و تو آن كسي هستي كه ميبخشي همه عرش و فرش و هر چه درآن است را به من ،وقتي كه فقط نگاهم ميكني!
به خاطر همه آرامشي که از تو دارم خدا را شکر ميگويم.

ماهكم، آرزويم اين است:

نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زياد،

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز،

و به اندازه هر روز تو عاشق باشي،

عاشق آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو

از خويش رهاميگردد،

و تورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد.

.

.

.

و اما،

چند نصيحت مادرانه به مناسبت روز تولدت تا كمك كند هميشه و هميشه لبخند به لب داشته باشي:

شاهزاده کوچولوي من :

هميشه به زندگي خوشبين باش ؛ ولي خوشبين دير باور

و هميشه راستي را سر لوحه زندگيت قرار بده زيرا ،

ميراثي گران بهاتر از راستي و درستي نيست

نازنينم :

بي ارزش ترين کلمه ، انتقام است .... بگذار و بگذر

و ارزشمند ترين کلمه بخشش است .... سعي خود را بکن

فرشته مهربانم :

آسان ترين راه خوشبخت زيستن آن است که همان طور که براي خودت ارزش

قائلي براي ديگران نيز ارزش قائلشوي بدون توجه به موقعيت طرف مقابل .

...



من چشم به راه آنروزيم كه با رسيدنش اشك شوق را ميهمان چشمان ما كني،روزي كه درخت زندگيت بار خوشبختي و موفقيت دهد.

به اميد آنروز...




پي نوشت:

به زودي با گزارش مصور از جشن تولد مي آييم!


 

نوشته شده توسط مادر مهربون در جمعه 8 مهر1390 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


پاورقي!:

 سلام سلام سلام
آره ميدونم، تازگيها خيلي تنبل شدم.
باور كنين واسه اين مدت ميخواستم چند تا مطلب آپ كنم اما نميدونم چرا شيطون همش پا لنگه ميندازه؟؟امروز و به فردا واگذار مي كنم و فردا رو به پس فردا.وقتي هم كه به احتساب روزا ميشنم آخرش فقط شرمندگي واسم ميمونه(مخصوصا از مهدياري بي اعصاب خودم!!)اما قول مردونه ميدم سر به راه بشم و زود زود اينورا پيدام بشه!


ماه مبارك رمضون با تموم بركات و خوبيهاش با سرعت نور سپري شد و من موندم و اين فكر كه چقدر قدر لحظه هاي طلاييش رو دونستم؟چند قدم يا حتي نيمه قدم به خالق مهربونم نزديك شدم؟اصلا نزديك شدم يا دورتر شدم؟؟تونستم كمي بيشتر سپاسگزار نعمتهاي بي حسابش باشم؟يا بازم درخواست رو درخواست و حاجت رو حاجت؟؟
اينو بدون اغراق ميگم كه واسه من هميشه بهترين لحظات سال ماه رمضونه و هر سال قبلش كلي برنامه واسه خودم ميزارم و يه ليست از كارايي كه نبايد بكنم و كارايي كه بايد بكنم رو آماده ميكنم.حتي حديث امام صادق(عليه السلام) رو هم از مفاتيح رو چندين ورق نوشتم و جاهاي مختلف خونه ميچسبونم كه يادم نره روزه واقعي يعني چي؟اما بعد ماه مبارك هر چي فكرشو ميكنم و حساب ميكنم بهتر نشدم و پيشرفتي نكردم كه هيچ گاهي...
بگذريم.مهديار برعكس پارسال كه اكثر سحر ها بيدار ميشد و با بابايي سحري ميخورد،امسال به غير از يك سحر بقيه رو تو خواب هفت پادشاه سپري كرد.البته موقع افطار زودتر از ما روزه اش رو باز ميكرد و تپل افطاري ميخورد!
اما خدايي شبهاي قدر همكاري صميمانه اي با ما داشت كه جاي بسي تقدير و تشكر داره. ناگفته نمونه كه ما هم به اندازه يه اتاق بازي متحرك مجهز و مسلح بوديم،همه جوره!!
از پسره براتون بگم كه چند وقتيه عشق زايدالوصفي به نوشتن و نقاشي كردن مخصوصا روي ديوارا پيدا كرده به اين صوت كه صبحها بعد از باز شدن چشمها خودكار و دفتر طلب ميكنه!البته خيلي هم دوست داره براش از روي عكساي كتاب و مجله و روزنامه قصه و شعر بسازيم و براش تعريف كنيم و بخونيم.راستش منم چند جا سر زدم ببينم ميتونم اسمشو كلاسي چيزي بنويسم،اما گفتن شما يه خورده هول تشريف داري برو يه سال ديگه بيا!!
اما من مطمئنم پسر با انرژي و با استعداديه(به حساب فرزند شيفتگي بزارين مديونيد!!)
عاشق فوتبال بازي كردن و شوت زدن توپه.زمان هم اصلا براش مهم نيست،الان آخر شبه يا صبح زود باباي گرامش هم حريف تمرينيشه.
تازگيها مسيرهايي رو كه با كالسكه ميبرديمش ديگه با پاي خودش مياد و پدر ما رو درمياره اينقدر از جوبها ميپره و پله ها رو بالا ميره و تو هر كوچه كه بخواد ميپيچه.اول هاي راه رو با سرعت زياد ميدوه بعدش خسته ميشه و كم مياره.اونوقته كه بغل ميخواد و ما هم خر و باقالي...

در زمينه تكلم هم راستش زياد پيشرفت نكرده،اما من راضيم.اين جور حرف زدنشو خيلي دوست دارم.

يه چند وقتيه گفتن كلمه"باشه"رو ياد گرفته.در ظاهر كه با گفتن اين كلمه بعد از هر درخواستي ازش پسر حرف گوش كني به نظر مياد تا باطن قضيه چي باشه؟؟
گاهي هم با گفتنش پيش دستي ميكنه،مثلا وقتي ميگم كي رو ديوارا خط كشيده؟ميگه:باشه.چون ميدونه بعدش ميخوام بگم ديگه خط نكشي ها؟!

"نه نه"هاي مهديار كلي تو فاميل معروف شده!تقريبا ميشه گفت با همه چي مخالفه و سر هر چيزي پشت هم ميگه:نه نه نه.البته براي تصديق هم ميگفته ها كه حالا پيشرفت كرده و ميگه:بله!وقتي هم صداش ميكنيم با كمال ادب ميگه:بله!!

چند تا از كلمه هاش رو كه الان حضور ذهن دارم مينويسم براي آيندگان!


پارك:عبا(مخفف عباسي،اون هم مخفف تاب تاب عباسي!)
زنبور:دنبو
حلزون:حژون
توپ:تو
ماهي:ماا
ماشين:آآآ،بيب بيب!
اتو:اتو
شامپو:دامبو
خودكار:دودار
دفتر:دبر
نماز و قرآن:الله
تموم:دمو
جوجه كبوتر و هرگونه پرنده و خزنده و چرنده:جي جي!
آب:همچنان صداي قورت دادن آب!
وان:بان

راه رفتن:پا

نيست:نيي

هاپو خرسي:هافا(بي نهايت هم دوسشون داره!)
اسبي:ابيده
پيشي:ماو
كليه خوردنيها:آم
كليه ميوه ها:نو نو!

و...


يه چيزي برام جالبه اونم اينكه به محض اينكه شروع ميكنم با تلفن حرف زدن،دقيقا كارهايي رو كه موقعهاي ديگه ميگم نكن رو انجام ميده.مثل روشن و خاموش كردن پريز برق،رفتن رو ميز و برداشتن آيفون و گفتن بله،باز و بسته كردن در يخچال،رفتن به دستشويي و برداشتن شيلنگ و آب گرفتن روي كف و ديوارها و كارهايي از اين دست.تا هم ميرم سراغش سريع ترك منطقه ميكنه و بچه خوبي ميشه!

با نزديك شدن به دوسالگي بلاخره جاي خوابش داره جدا ميشه!
البته هنوز من كنارش رو تختش دراز ميكشم تا خوابش ببره اما اين واسه مهديار كه يه لحظه هم از ما جدا نميشد پيشرفت خوبيه.
وابستگي زيادي به شيشه پيدا كرده.يه جورايي جاي مي مي رو براش گرفته.خدا تو گرفتن اين يكي به دادم برسه...
خودش ميره ضبط و تي وي رو روشن ميكنه،يه سي دي بر ميداره و هااا ميكنه و ميزاره تو ضبط درش رو ميبنده مياد عقب واسه تماشا.البته ناگفته نمونه گاهي چند تا سي دي رو با هم و به صورت بر عكس ميزاره و درش رو با دست و فشار ميبنده،فكر كنم بايد فاتحه اين يكي رو هم بخونيم!

بعد از تولد ريحانه عاشق تولد و تولد بازي شده خفن!

با ديدن هر كيكي دست ميزنه و دور خودش ميچرخه(مثلاميرقصه!)


13 شهريور هم كه تولد همسر عزيز بنده و پدر مهربون مهدياري بود.اون شب رو با ضيافت شامي كه به همين مناسبت برگزار كرديم و از خجالت خودمون در اومديم،خوش گذرونديم.البته بيرون كه بدون پارك نميشه و مهدياري بايد عبا سوار شه...

كادوي ناقابلي هم تقديم همسر گرامي گرديد كه خوشبختانه بسي مورد پسند بود،خدا رو شكر...


15 شهريور هم تولد خاله آزاده مهربون و شيطون بود . بهونه اي براي دور هم جمع شدن و شاد بودن.
خواهر خوش قلب و عزيزم تولدت مبارك.برات بهتريناي اين دنيا رو ميخوام...


عكسا هم تو ادامه مطلبه:




ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مادر مهربون در پنجشنبه 17 شهریور1390 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


روزگار مهديار در سه ماه غيبت!:


سلام و صد تا سلام  

يا شايدم هزار تا

البته اگه بخوام به ازاي روزاي نبودنم سلام كنم به صد هزار تا هم ميرسم!


قبل از هر چيزي عرض عذرخواهي بسيار از همه دوستاي خوبم كه من و مهديار رو شرمنده ميكنن و جوياي حالمون هستن.اين مدت به قدري سرم شلوغ بود و درگير بودم كه حتي فرصت سر زدن به بلاگ پسري رو هم نداشتم.بعد هم از قندك خودم معذرت خواهي مي كنم كه سه ماهه بلاگش رو آپ نكردم و از كاراي جديدش و مسائل مربوط به خودش اينجا براش ننوشتم.مي دونم كه با وجود همه مشغله ها بايد اين كار رو تو يكي از اولويتهام ميذاشتم.واقعا شرمنده ام،قول ميدم جبران كنم!


مهمترين اتفاقي كه تو اين مدت افتاد از شير گرفتنت بود و بعدش هم از پوشك گرفتنت.كه هر دوش اتفاقي و بدون تصميم قبلي انجام شد و خدا رو شكر مثل هميشه مامان و سرافراز كردي!البته هنوز عشق اول و آخرت مي مي ميباشد اما خوب،اين نيز بگذرد...


يكي دو باري هم مريض شدي و تب شديد كردي كه من خيلي ترسيدم و تو هم تو مريضيت خيلي بد غذا ميخوردي و حسابي لاغر شدي و من غصه دار.

البته نمي خوام از بيماري خودم و درگيريهاش اينجا برات بنويسم.اما خدا تو اين مورد هم منو بيشتر از قبل بدهكار خودش كرد،خديا شكرت...

.
.
.

سوم خرداد،روز مادر:

طرفاي ساعت 12 دفترخونه قرار داشتم تا ماشيني رو كه از سال 83 باهامون بودو ازش كلي خاطره داشتيم ،به نام آقاي هاشمي بزنم(اسمش رو آوردم كه هيچ وقت يادم نره به چه كسي فروختيمش!)

خاله آزاده اومد دم دفتر خونه و تو رو تحويل گرفت و من رفتم،موقع امضا كردن بود كه تازه فهميدم چقدر دوستش داشتم!اما چه ميشه كرد زندگي همينه،قديميها ميرن و جديدتر ها ميان و فقط از قديميها خاطره هاشون ميمونه!

بعدش رفتم خونه مامان.بعد از ظهر براي محدثه دختر خواهرم يه تولد كوچيك گرفتيم.اونم تو روز آزاد سازي خرمشهر به دنيا اومده بود!خلاصه يه روز به ياد موندني شد واسمون.
  

25خرداد:

روز تولدم اولين كسي كه بهم تبريك گفت محدثه بود كه با صداي زنگ تلفنش صبح زود بيدار شدم،ميخواست از همه پيشي بگيره!تا ظهر هم خودش رو بهم رسوند.اونوقت همه ميگن چرا اين خاله و خواهر زاده اينقدر همديگه رو دوست دارن؟!!خلاصه تا شب خوش گذشت.شبم رفتيم خونه بابايينا به خاطر مراسم روز پدر،ما پيشواز رفتيم.اون شب مهديار ساعت 4 بيدار شد و اونقدر گريه كرد كه مجبور شديم ببيريمش بيمارستان و كلي آمپول و دارو تحويل گرفتيم.الهي مادر به فداي پسر بي حالش...


ناگفته نمونه بابا خان آقا مهديار منو واسه روز تولد شرمنده كرد كه البته منم فرداش و به مناسبت روز مرد از خجالتش در اومدم!

عزيز مادر،تو اين مدت تو صحبت كردن پيشرفتاي خوبي داشتي اما هنوزدر زمينه كلمه فعاليت ميكني و به جمله بندي نرسيدي،اما من باز هم بسيار خرسندم و از خداوند سپاسگزار.حس مالكيتت روي وسايلت خيلي زياد شده.از وقتي كلمه "من"رو ياد گرفتي ديگه عملا من هيچ كاره شدم و همه كاره خودت!

قربون غذا خورنت با قاشق و چنگال كه تقريبا خودت هيچي نميخوري و اما باز اصرار داري حتما قاشق دست راستت و چنگال دست چپت باشه و غذا بخوري!

مي دونم عاقبت اين عشقت به ماشين و دندن كار دست خودت و ما ميده(قضيه همون راننده كاميون و اين حرفا!!)


حاضر نيستي به هيچ قيمتي فرمون رو ول كني،حالا ميخوادفرمون ماشين باشه،يا ماشين بازي تو خونه يا پارك و شهر بازي،ولت كنن شب رو هم ميخواي همونجا بخوابي،باور كن!


اما با اين وجود كيف ميكنم واسه چيزي كه دوست داري اينقدر تلاش ميكني و اشتياق نشون ميدي،سختياشم به جون ميخرم!


به تموم پسر بچه هاي همسن محمدرضا پسر خاله ات ميگي دادا و به همه دختر بچه هاي همسن عمه رويا ميگي عمه،خلاصه كه كلي دادا و عمه پيدا كردي و همشون رو هم دوست داري.اما دادا و عمه اصلي واست يه چيز ديگه هستن.

عسلكم،ميتونم بگم اين مدت علاوه بر مشغله زياد من و بابايي يه جورايي هم به مسافرت گذشت.اول از همه اول ارديبهشت بود كه رفتيم قم و بعدش هم اصفهان،چند سفر هم به طالقان داشتيم،سرزمين اجدادي مادريت!و آخرش هم سفر شمال كه از همه طولاني تر بود و بسيار خوش گذشت.


 خلاصه اي از عكساي اين سه ماه رو تو ادامه مطلب ببينيد:






ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 25 تیر1390 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت


بهار آمد،بهار آمد...





بهار آمده است ؛ با سبد هاي شکوفه 

آمده است تا روح مان را تازه كند.تا در لحظات احسن الحال،به مهرباني سفر كنيم.

يا مقلب القلوب ، خاک مي ‏شکفد و در تار و پودش سمفوني رويش و زندگي است ؛ صدايي که شکوه خداوندي ‏ات را به تکرار نشسته است.

" يا محوِّلَ الْحَوْلِ و الأَحوالِ " ! نيکوترين حال‏ ها را برايمان رقم بزن و چشم دلمان را با خورشيد پويايي  هم‏ خانه گردان و قلبمان را روشن کن ؛ آن ‏چنان که چشم اين روز ها را به دشت ‏هاي خورشيدي بهار ، گشوده‏ اي .


از پنجره دست ‏هايم بالا مي‏ روم و هم‏ نواي بهار ، سراسر مناجات مي‏ شوم و تکلم نجواي عاشقان ، آرامم مي‏ کند : " حول حالنا إلي احسن الحال".  


نسيم نوروز ، روح طراوت را در دست‏ هايش گرفته است و بر تن خاموش زمين مي‏پاشد .

يک سال ديگر بزرگ شديم .

سالي ديگر و آغازي فرخنده براي خوب شدن مهياست و من به عيدي مي ‏انديشم که سر سفره سال تحويل بنشينم و خودم را آغاز کنم .

من به بهاري مي ‏انديشم که بهارانه عمرم را به دست باد ها نسپارم و در جاده‏ هايي گام بگذارم که سر انجامي سبز داشته باشند .

من به عيدي مي ‏انديشم که هيچ گرد و غبار عصيان و اغفالي بر پرونده اعمالم نوشته نشود و تحويل سال جديدم را بي‏ خط خوردگي ، بر دفتر سال گذشته ‏ام آغاز کنم .


خداوندا به اميد تو!
...


روز 29 اسفند مثل تمام دوهفته آخراين ماه،بابايي ساعت 9.30 رسيد خونه و فقط به اندازه يه نماز خوندن و خوردن يه چايي تو خونه توقف كرد.من كه ميدونستم خسته است اصراري به بيرون رفتن و انجام كارهاي مونده و خريدهاي نكرده نداشتم،اما خودش با وجود خستگي حسابي شارژ بود!ميدونم كه عاشق اين ساعتهاي آخر ساله،تو اين 8تا عيدي كه با هم بوديم از دوران عقد تا حالا، تقريبا ميشه گفت همه كارامون رو روز آخر و ساعتهاي آخر انجام داديم.گاهي اطرافيان نگران ميشن كه چه جوري ميخواهين به اين حجم كار و خريد و چيزاي ديگه برسين؟راستش سالهاي اول خودم  هم  استرس داشتم.تو اين چيز روحيه هامون كاملا متضاد همه،من عاشق اينم كه همه كارا هر چي زودتر و با عجله انجام بشه.اما عليرضا كاملا دقيقه نوديه!با آرامشي گاهي كفر در بيار!! ديگه كم كم عادت كردم و آروم شدم...

واي كه شهر تو چه حال و هوايي بود!ساعت 1 شب شام رو تو رستوراني خورديم كه شلوغيش با 12 ظهر فرقي نداشت!

ساعت 1.30 رسيديم خونه.بعد از يه كم استراحت(البته استراحت كه چه عرض كنم،آقا مهديار سرحال و خندان از خواب بيدار شده بود و بساط بازي رو به پا كرده بود)آماده شديم واسه تحويل سال كهنه و گرفتن سال نو با يه عالمه آرزوهاي سبز و بهاري.

چشمامو بسته بودم و تند وتند آرزوهام رو ميگفتم. به خودم اومدم ديدم 30 ثانيه مونده به تحويل سال.آخرين كلامم دعاي فرج بود و آرزوي بهاري شدن همه دنيا.

و اما

آغاز سال 1390 هجري خورشيدي!!


بازار ديده بوسي سه نفره ما گرم شده بود،بابايي عيدي من و مهديار رو مثل پارسال از لاي قرآن داد و بعدش نوبت دادن عيدي من و پسري به پدر بود!يه بلوز و شلوار  made in akram! يعني دوخت خودم .و يه برگ نوشته و ادكلني كه خيلي دوست داره.


هنوزم باورم نميشه 13روز عيد به سرعت چشم بر هم زدني گذشت،مثل اينكه اين آقا خرگوشه خيلي گريز پاست،خدا كنه ازش جا نمونيم!!
روزاش گذشت به ديد و بازديد و تبريك و ديده بوسي.شباش هم به ديدن فيلم و شكستن تخمه و خوردن مخلفات!

روز 10 فروردين هم مراسم واكسن زنون 18 ماهگي مهديار خان بود.خدا رو شكر بعدش خيلي اذيت نشد.فقط پاش به اندازه 2 تا گردو  سفت و قرمز و كبود شد!!

.
.
.

مهديار پيشي چي ميگه؟
-ميو
هاپو چي ميگه؟
-هاپ هاپ
گنجشكه چي ميگه؟
-جيك جيك
خروسه چي ميگه؟
-گولي گولي!!

آره،درست حدس زدين.خدا رو شكر پسرك يه كمكي زبونش باز شده و  در زمينه صحبت كردن پيشرفتايي كرده.مثلا ميگه باجو(يعني پاشو) و باشه و... كلماتي رو كه تلفظشون تقريبا آسون رو ميگه و من از نگراني در اين زمينه رهانيده شدم!

و همچنين دقتش تو ديدن فيلم و كارتون و نگاه كردن به عكساي كتاب و كلا همه چي خيلي بيشتر شده.ديگه تقريبا داره ميشه نيمچه آدم!!

بيشتر از قبل به باباش وابسته شده،تو اين چند روز بعد از عيد هر روز يه دل سير از دلتنگي باباييش گريه كرده!!

به پياده روي وحشتناك علاقه مند شده،وقتي ميريم بيرون جلو جلو ميدوه برميگرده به ما دو تا ميگه بدو بدو و خودش پيش ميره!بعدش در تك تك ماشيناي تو مسيرش رو امتحان ميكنه تا از بسته بودنشون مطمئن بشه،گاهي واقعا كلافه كننده ميشه.اما چه ميشه كرد.عشقش در و باز و بسته كردنه،يه چيزي تو مايه هاي فاميل دور كلاه قرمزي اينا!

 دوست داره از جوبهاي آب خودش بپره كه يه بار منجر شد به اينكه با باسن بره توي آب و كل لباسهاي پايين خيس!

ناراحت شدنش خيلي شيرينه!ميره يه خورده اونطرفتر سرشو ميزاره رو ديوار يا زمين يا مبل و شروع ميكنه به ناله و اظهار ناراحتي و دلتنگي و بعضا گريه هم ميكنه!

ديگه به طور تخصصي ميدونه هر چيزي چطور استفاده ميشه و كاربردش چيه.نميدونم از لحظه لحظه حركات و كارهاي ما فيلم ميگيره كه با دقت و بدون جزييات تقليد ميكنه.گاهي هم خيلي بهتر و كاملتر!

خلاصه اينكه شيطنتاش هوشيارانه تر و خرابكارياش عميقانه تر شده!!



اينم چند تا از عكساش:


در حال خواندن قرآن(گلاي گلدون و سبزه قبلا تا مرز منهدم شدن پيش رفتن،ماهي هم براي بقا از حضرتش دور نگه داشته شده!!):







 تلاش براي كلاه سر گذاشتن:







لطفا به دهان ماهي پشت سرمن توجه شود!!:




مهديار و حيات وحش:




عشق پدر!:






مهدياري و عمه رويا:                                                                                





تا پدر و پسر برسن پايين من تا مرز سكته پيش رفتم!:



و همچنين عشق ماشين!:                                                                       







عجب صفايي داره اين چايي،تو اين هوا چقدر ميچسبه.جون داداش بفرماييد!!:










اينم من،قبل از زمين خوردن!:








فكر كنم تعريف ريحانه شيطون رو شنيده باشين.باورتون نميشه هر جا ميرفتيم عيد ديدني صحبت فضائل و هنر هاي ايشون بود.كلي معروفه تو فاميل!!:








اميدوارم همگي سال سرشار از سلامتي و بركت و شادابي داشته باشين.


see you!!





 

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 16 فروردین1390 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


پسرك 17 ماهه به استقبال بهار ميرود...




ابرها به هم گره می خورند و رعد و برق که می زند بعد شر شر باران است که بی هیچ تمنایی بر تن شهر خاکستری می بارد و غبار را از دل و دیوار خانه ها و آدم ها می شوید آدم هایی که به زیر سقف ها پناه می برند تا در دست افشانی طبیعت بی نصیب باشند! شیشه های پاک شده لک می گیرد و بوی خاک بلند می شود; بوی لذت بخشی که در خاطره دور ما همیشه عزیز و دوست داشتنی است.

ولوله ای در شهر برپاست. کودکان شاد و بی دغدغه دست در دست خانواده ها روزهای آخر سال را به خرید لباس عیدی سپری می کنند. مردمان خسته، بی حوصله از شلوغی و ازدحام شهر می گریزند.

کیسه های شفاف پلاستیکی پر از ماهی های قرمز در پیاده روها در دستان عابران سواری می خورند. بوی اسپند و سمنو و فریاد کاسبان به شهر ورود بهار را اعلام می دارد.

 این روزهای آخر سال که همه جا پر از حال و هوای عید است این روزها که بندهای رخت اکثر خانه ها پر از ملافه های سفید و رنگی و پشت بامها پر از قالیچه های شسته و تمیز است..این روزها که دانه های گندم و ماش و عدس جوانه زده توی ظرفهای رنگارنگ چیده شده...این روزها که آفتاب گرم و بی حال آخر اسفند میخورد به شانه های پیرمردهای لم داده روی صندلیهای پارکها..و گاهی هم باران ریزی می بارد که حس خوبی در دل آدم قلقلک میدهد...



خلاصه این روزها که همه چیز بوی بهار می دهد دلم میخواهد خانه تکانی کنم در زندگیم در دلم..در همه چیز...دلم میخواهد یک چیزهایی را از خانه دلم بیندازم بیرون و دیگر برایش جایی نگذارم که سال آینده دوباره بخواهد توی دلم وول بخورد...

نگرانی های مداوم این همه سال را میخواهم از خانه دلم بیرون کنم تا دیگر مجالی برای آزارم پیدا نکنند.نیت کرده ام سال نو که می آید دیگر این همه نگران همه چیز و همه کس نباشم..نگرانیهایی که عین خوره روح آدم را می خورند....میخواهم آرام باشم و باور کنم که: اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش....

میخواهم خشمهای ناگهانی و حساسیتهای بیش از حد و بیجا را از خانه دلم آنقدر دور کنم که دیگر دست به روح و جان و زندگی ام نرسد...

میخواهم تنبلی و کسالت را بیرون کنم از زندگیم و به کارهایی برسم که از آنها عقب ماندم...

میخواهم ذهن و دل خزان زده و یخ زده را جارو کنم و گوشه گوشه دلم را گلدانهای شمعدانی و سنبل و بنفشه بکارم و آغوشم را به روی بهار باز کنم تا بیاید و بر همه جانم بوزد....



هر سال این روزهای آخر ناخودآگاه ذهنم می چرخد به سوی بچه هایی که چشمانشان منتظر مهرباني دل و ديده من و توست..به سوی مادران و پدرانی که مدام دستانشان به سوی آسمان است و چشمانشان به در که مبادا شرمنده کودکان خوشحالشان بمانند... 

بگذاریم بوی بهار قبل از نو کردن خانه هایمان دلهایمان را دریایی کند...



اسفند هم از نيمه گذشت،توخونه ما هم داره يواش يواش صداي پاي بهار شنيده ميشه،با هفت سيني كه امسال خيلي زود چيدم.به خاطر دل خودم و به خاطر نوازشي كه موقع ورود به آشپزخونه،با ديدن عروسكهاي هفت سين به دست، چشمم رو گرم ميكنه!

پسركم در ايستگاه هفدهم، مثل ايستگاه ماههاي قبل توقف چنداني نكرد و با شتاب از روزهاي و شبهاش در حال گذره تا زودتر به قله دومين سال زندگيش برسه،يعني 18 ماهگي!



عزيزكم،خلاصه 17 ماهگي اين ميشه:


تو اين ماه بيشترين چيزي كه از پيشرفتاي تو توچشمه،وابستگي شديدت به باباييه.

صبحها وقتي چشمات باز ميشن اولين كلمه اي كه از دهانت خارج ميشه بابائه.بعدش مستقيم ميدوي طرف ميز كامپيوتر و به صندلي اشاره ميكني و دوباره ميگي بابا.

تا شب هم هر نيم ساعت يه بار برنامه دلتنگيت واسه پدر عزيز و زنگ زدن و رفتن دم در و سراغ پدر گرام رو گرفتن داريم!

بيرون رفتن هم فقط با ايشون برات معني داره،اگه با من بريم بيرون آنچنان گريه اي همراه با "بابا" گفتن ميكني تاريخي.نميدونم فكر ميكني بابا رو خونه جا گذاشتيم واسه اون غصه ميخوري يا فكر ميكني اون ما رو جا گذاشته تنها رفته!!هنوز نفهميدم...

تو صحبت كردن هم پيشرفتهايي كردي.كلمه هاي"برو" و "بدو" وچيزايي از اين دست رو خوب ميگي.ولي كلا تو حرف زدن چندان تعريفي نيستي!

اما تو دندون پيشرفت خوبي داشتي.بعد از چند ماه از 6 دندونه بودن استعفا دادي و تقريبا 10 دندونه شدي!

دو تا ديگه هم تو راهه.الان داري درداي وحشتناك قبل از بيرون زدن دندون رو تحمل ميكني! 


اين روزا سرماي بدي خوردي.بيشتر از سرما سرفه هاي شديدته كه خودت رو هم خيلي اذيت ميكنه و شبها به جز ساعتي اندك،شب زنده داري و روزا هم بيقرار و غر غرو و بسيار فين فينو...

از بين بازيها هم به دنبال بازي علاقه زيادي پيدا كردي و ميخواي با همه بازي كني و همه رو بگيري!

باباي عزيزت هم داره باهات تمرين رسول خادم و عباس جديدي شدن ميكنه!برنامه اي داريم با اين كشتي گيريهاي هر شب شما.خوشم مياد هيچ جوره جلوي بابايي كم نمياري. حتي وقتي فيتيله پيچت ميكنه!دوباره ميدوي طرفش و حريف ميطلبي!!


استقلالت نسبت به قبل بيشتر شده،ميخواي همه كارها رو خودت انجام بدي.وقتي تو ماشين ميشينيم و جايي ميريم،حتي نميخواي با دستام مواظبت باشم!!

يكي از كارهاي هر روزه ات دستمال كشيدن ميز و مبل و همه وسايل هاله،بعد دستمال يا لباست يا هر چيزي كه ازش به عنوان دستمال گرد گيري استفاده ميكني رو ميزاري توي ظرف آبميوه گيري دستي كه در داره يا سطل خونه سازيت يا هر چيز در دار ديگه و ميري براي گردگيري اتاق خواب و جاهايي از خونه رو تميز ميكني كه هيچ كارگر ماهري هم چشمش به اونجا ها نميوفته!!

همچنان عاشق بالا رفتن از پله هايي در حد بالا تر از لاليگا!

ديگه زياد دوست نداري سوار كالسكه بشي،خوشحال شده بودم كه كمي در اين زمينه رام شدي اما زهي خيلي باطل...

توخيابون هم ماشيناي بزرگ از هر نوعي بيشتر از كوچيكاش توجهت رو جلب ميكنه.حالا كه موهات تقريبا بلند شده و دور سرت فر خورده به راننده كاميونها هم شبيه شدي،بعيد نيست يه فكراي شومي واسه آينده داشته باشي!!

صبح و ظهر و شب و نصفه شب ما تو ديدن اجباري سي دي هاي آهنگ جنابعالي خلاصه شده.بيچاره مون كردي .از بس آهنگ تكراري گوش داديم ديگه خودمون هم ميخوايم يه كنسرت بزاريم!!!

درباره خيلي از كارهات ميخواستم اينجا برات بنويسم.اما نميذاري!از اينكه من پشت كامپيوتر بشينم متنفري!!

همين چند خط هم غنيمت بود.

تا بعد...



پي نوشت:
ببخشيد اين پست بدون عكسه،به زودي با عكسهاي جديد مي آييم.






 

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 17 اسفند1389 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت


حرف دل مادر با فرداي 16 ماهه!




 با توام‌ 

 اي‌ لنگر تسکين‌!

 اي‌ آرامش‌ ساحل‌!

 با توام‌ 

 اي‌ نور!

 اي‌ منشور!

 اي‌ تمام‌ طيف‌هاي‌ آفتابي‌!

 اي‌ کبود ارغواني‌!

 اي‌ بنفشابي‌!

 با توام‌ 

 اي‌ شور، 

 اي‌ دلشوره ي شيرين‌!

 با توام‌

 اي‌ شادي‌ غمگين‌

 با توام‌

 اي‌ نمي‌دانم‌!

 هر چه‌ هستي‌ باش‌!

 اما کاش‌...

 نه‌؛جز اينم‌ آرزويي‌ نيست‌

 هر چه‌ هستي‌ باش‌، 

 اما باش‌!

 

باش و 16 ماهگي شيرين رو به 16 سالگي پر جنب و جوش برسان و از پي آن نوجواني را به فصل پر طراوت و تازه جواني پيوند بده و فردا و فرداهايي را بساز كه زلال و روشن  باشد،فقط همين!

چون اگر زندگيت زلال بود خودت هم آينه ميشوي و اين يعني همه چيز!



 بهترينم.

 نميدانم چه روزي  اين نوشته را ميخواني؟در چه حالي هستي و كجا؟؟

 اما من از حال امروزم برايت مينويسم:

 روز غريبي بود امروز. هواي خانه گرفته بود. همان صبح زود که بيدار شدم، ديدم که  هواي دلم هم سنگين است...نزديک به باراني!

 بعد از ظهر،نجواي دلم به آسمان هم رسيد،باراني شد تا من نبارم...

 ..هنوز هم که شب به نيمه رسيده، مه آلود...سنگين و گرفته و تنگ است و به هر  بهانه مثل حبيب* باز هم نم باران مي زند و جمع و خلوت سرش نمي شود!


 پسرم، دلبندم، سخنم از سر دلتنگي و ناراحتي نيست که اگر اين باشد به دردسر  نوشتنش براي نماندنش نمي ارزد. حرفم چيز ديگري است. حرفم براي روزهاي نه  چندان دور توست...براي روزهاي مرد شدنت.

 پيش از تولدت، در دفتر خاطراتم برايت نوشتم که مردي و مردانگي چيست.

 برايت گفتم که مبسوطش را بعدها خواهم نوشت. فرصتي به دست نمي آمد تا  امروز...تا امشب!

 مردي و مردانگي شايد تنها کلماتي است که ظاهرش گمراه کننده است، اما  عمقش جنسيت ندارد، رها است از بند زن بودن و مرد بودن. به انسان  بودن ميرسد، به ريشه ي تمام نماي احسن خلقت! به فطرت ميرسد، که پاکش را  در اشرف مخلوقات به وديعه نهادند. به صداقت مي رسد، به يک رنگي، به  بخشش... اما نمي دانم که ميداني از کجا سر بر مي آورد؟ 

 عزيزکم، مردانگي زاييده ي عشق است و در همراهي با درد معنا مي يابد و تفسير  مي شود. مردِ بي درد، که نمي شود. مرد بي دغدغه که معني اش ناقص است...  هويتش گنگ است! در جدالِ با زندگي، در مبارزه با روزمرگي کم مي آورد، خجل  مي شود، سرافکنده ميشود.. زينت درد مرد، صبوري است. زيبا ديدن است. 

 اينجاست که حقيقت "ما راَيتُ اِلّا جَميلا" را در پس نقاب مردانگيِ زنانه مي توان  فهميد... مي توان درک کرد و با آن قد کشيد، به بلنداي تاريخ و ماند، به استواري  سايه ي علي(عليه السلام)...


 مرد باش پسرم،

 دردمند باش،

 صبور باش،

 قد بکش

 و بمان!



 اينها را مادري جوان براي پسر 16 ماهه اش مي خواهد و مي نويسد...

 مرد جوانم،  اينها را که خواندي فاتحه اي بدرقه ي راه مادر پيرت کن که بد چشم به  راه است!!!


 ...


 مهربانم اي خوب 

 ياد قلبت باشد،

 يک نفر هست که دنيايش را

 همه هستي و رويايش را

 به شکوفايي احساس تو پيوند زده

 و دلش مي خواهد

 لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

 مهربانم اي خوب

 يک نفر هست که با تو

 تک و تنها با تو 

 پر انديشه و شعر استو شعور

 پراحساس و خيال استو سرور

 مهربانم

 اين بار ياد قلبت باشد

 يكنفر هست که با تو 

به خداوند جهان نزديک است

 و به يادت هر صبح

 گونه سبز اقاقي ها را 

 از ته قلب و دلش مي بوسد

 و دعا مي کند اين بار

 که تو با دلي سبز و پر از آرامش، 

 راهي خانه خورشيد شوي

 و پر از عاطفه و عشق و اميد 

 به شب معجزه و آبي فردا برسي...



پي نوشت:


2 سال پيش همچين روزي يعني 12 بهمن 87؛فهميدم كه ديگه من نيستم!!

فهميدم كه كنج دل منو به بهشت برين ترجيح دادي و اومدي بشي مونس روزا و شباي من...


اون لحظه،قبل از نماز صبح،من بودم و دودلي از بود و نبود تو.باز هم مثل هميشه كلام خودش روشنم كرد.قرآن رو باز كردم،سوره مريم اومد:


"اي زكريا!ما تو را به فرزندي كه نامش يحيي است و پيش از اين همنام و همانندش را نيافريديم؛بشارت مي دهيم"


خدايا!اين چه حاليه؟

از نمازم چيزي نفهميدم!

من ديگه مطمئن بودم كه تنها نيستم 

و

ميدونستم كه "پسركم"روزي از همين روزا مياد و  مهمون دامنم ميشه!


بعد هم آزمايش و گفتن خبر به بابايي و بقيه چيزا كه قبلا برات نوشتم.


از اون سحرگاه كذايي تا اين شامگاه مثل يك خواب شيرين دم صبح برام گذشت،دوران بارداري خوب،با كمترين مشكل و فرزندي سالم و زيبا...


خداوندم؛ كمكم كن نعمتهايت،الطافت لحظه اي از يادم نرود.

"شكرت"خيلي خيلي كمه،


چه بگويم؟؟؟؟؟؟؟؟؟









 

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 12 بهمن1389 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت


احوالات 15 ماهه ما!!




...شكرت!!

مهربانترين مهربانان،دوباره موسم شكر گزاري ماهيانه من رسيد!دوباره رسيد زمان اون كه بنگارم: 

ممنونم،ممنون تمام لطفها و مهربانيها و بخشندگيهات به من كمترين و ناسپاسترين.

ممنونم كه فرشته كوچكم 15 ماهگي رو با چشمانش ديد!سپاسگزارم كه رشد و بالندگي اين يك ماه رو ،پيشرفتها و يادگيريهاي عجيب و شيرينش رو مهمون چشمان تشنه و عاشق ما كردي!

مهديار اونقدر سريع داره پيش ميره كه واقعا احساس جا موندگي ميكنم،دلم ميخواد همش كاغذ و خودكار به دست از كاراش بنويسم و دوربين به دست از شيرين كاريها و رفتاراش فيلم بگيرم اما...


نميدونم همه مامانهايي كه مثل من براي بار اول مادر شدن همين احساس رو دارن؟

اين احساس كه كارهايي كه بچشون ميكنه اولين باره كه تو عالم يه بچه داره ميكنه و قبلا نه ديدن و نه شنيدن؟؟!!


اونقدر براشون شيرين و عجيب مياد كه ميخوان واسه همه تعريف كنن و گاهي از تعجب ديگران در مقابل شور و حرارت خودشون متعجب ميشن كه چرا اينا مثل من ذوق نميكنن؟!!

نميدونم اون مامانها هم وقتي فرشته شون سعي ميكنه با زبون شيرين و كلمات نصفه نيمه منظورش رو برسونه و يا جديت و تلاش غير قابل وصفشونو واسه انجام كارهايي كه براي ما ساده مياد و براي اونا سختترين كاره رو ميبينن،مثل من دلشون ميخواد اونقدر ني نيشون رو تو بغل فشار بدن و بچلوننش كه صداي دادش رو بشنون و آروم بشن؟؟!!!




شيطونك من،اين روزا خصلت فضولي تو شديدا همه خوصوصياتت رو تحت الشعاع قرار داده!

بي نهايت به همه چيز،به صورت با ربط و بي ربط به خودت،كار داري.

دلت ميخواد هر كاري رو كه اراده ميكني حتما انجام بدي  و هيچ مانعي چه انساني و چه غير انساني مزاحمت نباشه!وگرنه يك جيغ بنفش از اعماق وجودت تقديمش ميكني كه اون مانع كه اكثرا من حقير هستم،به وضوح لرزش پرده گوشش رو احساس ميكنه و حواس پرتي به چيز ديگه در اون موقع عمرا رو تو جواب بده!!

دركت از اطراف و آدمها و حرفهاشون به طرز قابل ملاحظه اي افزايش پيدا كرده.ديگه مثل يه آدم بزرگي هستي كه فقط زبون نداره ولي همه چيز رو ميفهمه!



آره،مني كه ادعام ميشد تو خيلي از چيزا،حالا رسما جلوي تو كم آوردم!


گاهي ميمونم رفتار درست  در مقابل كاراي تو چيه؟بايد با تو چي كار كنم؟بابايي هم كه مثلا ميخواد تو مواقعي كه تو يه كار اشتباه ميكني  با قاطعيت برخورد كنه مهمون كتك جنابعالي ميشه و خيلي قشنگ در مقابل چشمان بهت زده من باهم دعواتون ميشه!!


هنوز عشق فرمون ماشين و چرخ خياطي و گوشي و ماشين لباسشويي و ظرفشويي و شعله پخش كن و فندك و تلمبه اي.


هنوز دوست داري هر چي تو دستته اعم از خوراكي يا چيز ديگه بعد از يه مدتي خرد و ريز ريز بشه،بعدشم بياي شرح بدي چي كار كردي و ما رو به محل جرم ببري!

چند روز پيش آنچنان در ويترينتو محكم با زو بسته كردي و مثلا تاب ميدادي(كه اين كار يكي از سر گرميهاي جديدت شده بود و چسب زدن در و راههاي ديگه هم جواب نميداد!)كه در بيچاره از جا كنده شد و با صداي وحشتناك با شيشه روي زمين افتاد و من هنوز موندم تو چه جوري هيچيت نشد؟؟

بعدشم وقتي بابايي اومد با چه آب و تاب و بالا و پايين پريدني شرح ماجرا رو در محل براش ميدادي كه انگار چه شاهكاري كردي!!


وسايل آشپزخونه ديگه برات خيلي جذاب نيست به جز ظروف ادويه!


تو خونه ميچرخي براي اينكه يه چيز جديد گير بياري و باهاش بازي كني و بعدش اسقاطش كني،اگه چيزي پيدا كني كه سهل الوصول باشه،چند دقيقه اي باهاش سرگرمي و صدات در نمياد.اگه دست نيافتني باشه مياي سراغ من و هر جوري هست منو ميبري تا شيء مورد نظر رو دودستي تقديمت كنم!اگه هم چيزي پيدا نكني كه غر زدنات و به من چسبيدنات شروع ميشه تا با هم بازي كنيم،وقتي هم خسته شدي از بازي، چرخه تو خونه گشتن دوباره از اول آغاز ميشه!


هر موقع دلت بخواد كه تلويزيون تماشا كني او نو روشن ميكني،اگر از برنامه اي هم خوشت نياد تلويزيزون رو خاموش ميكني ،اصلا هم برات مهم نيست ما داريم چيزي رو تماشا ميكنيم يا نه،بعدش هم خيلي خونسرد راهت رو ميگيري و ميري!!  



اونقدر عاشق بيرون رفتن شدي كه به محض اينكه علائم آماده شدن رو تو ما ميبيني چنان گريه اي ميكني كه هر كي ندونه فكر ميكنه ما هر دفعه ميريم بيرون تو رو تو خونه جا ميذاريم و حسرت به دلي!!


شديدا به شير خوردن علاقه پيدا كردي و من بيچاره حتي خواب شب هم بهم حروم شده!هر موقع كه بخواي مياي لباس منو ميدي بالا و ميگي ممه!و خودت مشغول ميشي!


خوب ميدوني با هر وسيله اي بايد چي كار كرد و هر جيزي براي چه كاريه.و گاهي مثلا ميخواي اون كار رو بكني و اداي ما رو در بياري و تلاشي كه ميكني ما رو به خنده ميندازه.


به نوشتن علاقه زيادي پيدا كردي و هر موقع حوصله ات سر ميره از من مداد و ورق ميخواي.اما نميدونم چرا بعدش نوشته هات رو ريز ريز ميكني؟؟!!


در زمينه صحبت كردن هم كمي پيشرفت كردي مثلا به گربه ميگي پيجي و خيلي هم دوستش داري!


و كلمات ديگه::

هاپو=هاپا

هواپيما=هااااا

حموم=حنو(عاشق حموم رفتني)!

غذا از هر نوع و انواع ظرفهايي كه به يك نوعي به غذا پختن يا خوردن ربط داشته باشه،جميعا=هاممممممممممممممم(دقيقا باتشديد ميم!!)

جاربرقي=دوووووووووو

لباسشوييي=ادوااااااااا


و....


(تعجب نكنيد اينا به زبون مريخي-مهدياريه كه فقط من ميفهمم!از اين دست كلمات زياده)

مامان و بابا و دد و چيزاي آسون رو هم كه خيلي وقته ميگي.



خيلي به پارك رفتن و تاب و سرسره بازي و دويدن علاقه داري و به قدري سريع و هول هولكي ميدوي كه اغلب ميوفتي!


هنوز 6 دندونه هستي.


همه كارهاي مربوط به خودت مثل غذا خوردن و لباس پوشيدن و چيزاي ديگه و حتي كاراي مربوط به ديگران رو كه كوچكترين ربطي به تو نداره رو ميخواي خودت انجام بدي!!



محرم امسال هم كه چون هوا آلوده بود من يه كم مريض شدم خيلي نتونستيم بيرون بريم .فقط يكي دو شب آخر يه سر رفتيم و اغلب از طريق تلويزيون مراسم رو دنبال ميكرديم.توكه ديگه يه سينه زن قهار شده بودي و با صداي نوحه و چيزاي مثل اون شروع به سينه زدن ميكردي،البته كارت به جايي رسيده بود كه با صداي دينگ دينگ قبل اخبار هم سينه ميزدي!


شب عاشورا هم كه گوسفند سواري كردي!صحنه جالبي شده بود،ميرفتي گوسفند فلك زده رو ميزدي و بدو بدو برميگشتي!!



در مورد بازيهاي دستي هم كلاغ پر و گل يا پوچ رو استادانه بازي ميكني!



راستي اين ماه ،ماهگردتو تو سفر جشن گرفتيم.


بلاخره اصراراي خاله آزاده نتيجه داد و ما رو با خودش برد به خطه سر سبز شمال،شهر ساري،از آب هوا چي بگم كه بسيار عالي بود.اما زيادپيش خاله نمونديم و خاله فاطمه(دوست دوران دبيرستان ماماني كه بهترين خاطرات عمرش با اون رقم خورده)،اومد دنبالمون و ما رو برد بابلسر خونشون.كه البته اونجا هم خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و از مهمون نوازي خاله فاطمه جون هر چي بگيم كم گفتيم خاله آزاده هم به ما ملحق شد و دسته جمعي كلي خوش گذرونديم .

خدا رو شكر مشكلي از بابت تو تو سفر پيش نيومد،فقط اينكه طبق معمول ميخواستي پشت فرمون بشيني و از اين بابت بي تابي ميكردي!


جاي بابايي هم بي اندازه خالي بود،ميدونم دلش واسه پسري خيلي تنگ ميشد، آخه تو اين چند روز به قدر اين يه سال با مهديار تلفني حرف زد !


عكسهاي اين ماه تو ادامه مطلبه:



 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 12 دی1389 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


اگر محرمت نبود ....




فالي زدم به مصحف پيشاني ات حسين

آيـات غربت تــــــو دلم را فـــــرا گرفت


*******************************


صلي الله علي الباكين علي الحسين



نبود شيعه باصفا؛اگه محرمت نبود


نبود مهر و هم وفا؛اگه محرمت نبود


گناه رسم رايج مردم هر زمانه بود


درجهان بي صفا؛اگر محرمت نبود


تمام دين مصطفي گرمي و رونقي نداشت


نبود دين رهگشا؛اگر محرمت نبود


دعاي آدم و خليل؛نياز نوح و جبرييل


چگونه ميشدي روا،اگر محرمت نبود


فراتر ازسخن بود آنچه نهان به دل شده


نبود صبحت از خدا ،اگر محرمت نبود


-------------------------------------------------


امشب هم شب يلداست پسرم ولي 


دركاسه غيرپسته خندان نديده اند


بــادام تلخ درد يتيــمان  نديده اند


گفتنــد نيست ازشب يلــــدادرازتر


پيداست كه شام غريبان  نديده اند

           




 

نوشته شده توسط باباعلیرضا در سه شنبه 30 آذر1389 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت


اعتراضات ني ني14 ماهه!!




هفت بند انتقادي بر عملکردهاي روزمره يک جفت پدر و مادر!


پدر گرامي! مباحثات به اصطلاح سياسي شما با عباس آقا ميوه فروش، ممکن بود به قيمت جاگذاشتن

اينجانب بر روي يک گوني خيار گنديده تمام شود! به نظر بنده؛ شما به عنوان يک طرفدار دوآتشه برنامه

هاي مبتذلي چون «باغ خاله شادونه» و «اخباربيست و سي»، اصولا نبايد ادعاي شعور سياسي 

داشته باشيد!


بعد از اين حادثه به اين نتيجه رسيدم که سيب زميني بودن مامان گلم در زمينه سياست، بزرگترين

شانس زندگي غير سياسي من بوده است!


مادر عزيز! سپردن شخص شخيص اينجانب، به دختر همسايه طبقه پايين، نقض آشکار کنوانسيون

 منع آزار کودکان بوده و قابل پيگيري در مجامع ذي صلاح مي باشد!


نظر به اينکه؛ اين وحشي بياباني در غياب شما و در اوج غليان علاقه و محبت، اقدام به امر شنيع گاز

گرفتن لپهاي بي پناه بنده مي نمايد! تصور اينکه اين لپهاي صاب مرده، مثل لپهاي سگ نفهم کارتون تام

و جري آويزان شود، اصلا جالب نيست! اصلا!


پدر گرامي! اين حجم از زي زي بودن شما لکه ننگي بر بيست هزار سال تاريخ پر افتخار زندگي ذکور است! 


مقايسه ابهت و جنم پدر بزرگ با زن ذليلي شما، گاهي اين توهم کذا را در ذهن آدم ايجاد مي کند که؛

لابد نسل ما بايد کهنه بچه هم بشويد!


مادر عزيز! بنابر اصل پايستگي شصت پا، هيچ انگشت شصت پايي با خورده شدن تمام نمي شود! پس

لطفا کاسه داغتر از آش نشويد و اينقدر با جيغ و داد و اخ و تخ، اذهان عمومي و خصوصي را مشوش 

نکنيد! 

خوردن انگشت پا يک مساله داخلي بوده و لزومي به رسانه اي شدن قضيه نيست!


پدر گرامي! کله صبح زمان مناسبي براي طرح بهانه «از صبح تا شب به خاطر يک لقمه نون سگ دو زدم!

» نيست! بپر از سر کوچه يک قوطي شير خشک بگير! شير خانومتان عليرغم عدم اعمال سهميه بندي

روي شير، کفاف امورات ما را نمي کند!


مادر عزيز! هنگامي که فوران آلام و مصائب عميق فلسفي و غير فلسفي روح لطيف بنده، در قالب گريه

 بروز مي کند، لفظ «وق نزن بچه!» تعبير چندان زيبايي براي اين دست احساست اهورايي نيست 

البته! 

لااقل از گريه هاي شما در هنگام مشاهده فيلمهاي بي مزه هندي معقولتر به نظر مي رسد!


پدر گرامي! در تمام مدتي که شما در کمال محبت، بنده را «سرپايي» مي گيريد، من شديدا

به اين نکته فکر مي کنم که ؛ «بايد شاشيد وسط اين زندگي که آدم توي توالت هم نمي تونه تنها 

باشه!»




 

نوشته شده توسط باباعلیرضا در سه شنبه 30 آذر1389 ساعت 2:16 موضوع | لینک ثابت


14 ماهگي به روايت تصوير




سلام سلام صد تا سلام به همه دوستاي مهربون و خوبم كه هميشه به من و پسركم لطف دارن!


 طبق قولي كه داده بودم،تو اين پست ميخوام فقط عكس از مهدياري بذارم تا همه دوستان و همچنين عموي عصباني از ما راضي باشن!


حميد جان باور كن خودمو كشتم ديگه بيشتر از اين بلاگفا قبول نميكرد،شما از ما قبول كن!!




مهديار نگو يه دسته گل   تر و تميز و تپل و مپل!




اين چرا اينقدر توش سفته؟مثل اون يكيا له نميشه!




بهتره هامش كنم:




اااااااااااااا،مامان نوبت منه ديگه،قول ميدم اين يكي رو خراب نكنم!:




خب ما آماده ايم:




خسته شدم اينقدر منتظر موندم،من ميخوابم هر موقع آماده شدين منو بلند كنين:




مامانم فكر كرد اگه اين پارچه رو ببنده من ديگه نمتونم به پريز برق دست بزنم:





اما من يه راه جديد پيدا كردم:





ماماني ببين چقدر قدم بلند شده:





آخيش،بلاخره يه جاي دنج پيدا كردم!





بستن در كابينت هم يكي ديگه از خيالهاي خام ماماني بود!





به به چه خبره...





و من طبق معمول پيروز شدم!!





كي ميگه من از ديوار راست ميرم بالا؟ من بفهمم!!






بهتره يه كمكي واسه خريد گلهاي جديد بكنم!






ااااااا از كجا فكر منو خوندي؟؟





بعد از صحبت با اين گوشي،تصميم گرفتم بفرستمش پيش دو تا دوستاش!!





براي همين به جايي رفتم كه ديد نداشته باشه!




اما گير افتادم...




حالا كه نمي خوابي ميخورمت!





نه،شوخي كردم.فقط يه كم دندونم ميخواريد!!





كدوم يكيشو بخورم؟؟





هر دو تاشون خوشمزه بودن!!





شما ميدونين چه جوري بايد كلاه سرم كنم؟؟





چه جاي خوبي واسه ني ناي كردن پيدا كردما!!





اينه وضع زندگي مامانم!!:





ماماني منو هميشه ببر اين دكتره:





منو آراد(البته قبلش داشتيم سر هم جيغ ميزديم)!





به چي نگاه ميكنين؟ماشين جديدمه ديگه:





مامانم ميگه من شيطونم اصلا باور نكنين،بچه به اين آقايي ديده بودين؟؟!





خوردن آبنبات پاستيلي! رو به همه همسنان خودم توصيه ميكنم!!





و در آخر...


چند خنده معروف خودم!!:












ممنونم كه وقتتون رو به ما دادين،باز هم پيش ما بياين.مامانم كلا تو خونه دوربين  به دسته به خاطر شما!!





 

نوشته شده توسط مادر مهربون در چهارشنبه 17 آذر1389 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


دوباره ماه خون آمد...






دل نوشته اي تقديم به خورشيد خونين كربلا:



نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم

به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم


تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌ هاي و هو، در هي

تو را در بند بند ناله‌هاي بي‌صدا ديدم


تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي

تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم


تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند

دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم


تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا

تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم


تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل

تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم


تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه كعبه

خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم


شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد

تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم


شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند

تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم


در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ

تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم


دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند

تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم


دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه زهرا(س)

تو را محكمترين تفسير راز «انّما» ديدم


هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو

تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم


تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم

تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم


تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه

تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم


همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد

تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم


تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت

تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم


سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند

و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم


به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت

تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي(ع) ديدم


تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه

تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم


شكستم در قصيده، در غزل، ‌اي جان شور و شعر

تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم


تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي

به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم


دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم

كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم


چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ي شمسي

كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم


مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو

ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم


تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت

تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم...




 

نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 15 آذر1389 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت


در پس هر چه می بینی دریایی برای فکر کردن و آموختن نهفته!





مينويسم كه يادت نرود،كه يادم نرود...


پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : 

_ ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ 


پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : 

_ درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .


می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . 


پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .  

_ اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

_ بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . 


در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی :


 صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


 صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


 صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


 صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


 صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .




پي نوشت:دلم نيومد نگم كه:

 بزودي با يه عالمه عكس جديد از پسري مي آييم!!






 

نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 13 آذر1389 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت


داري 14 ماهه ميشي!






شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،


 ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


پس از یک جستجوی نقره ای،در کوچه های آبی احساس


تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، 


با جانم جدا کردم...


يه زماني كارم اين بود كه چشمامو ميبستم و پيش خودم تجسم ميكردم مهديار رو موقعي كه مي ايسته يا راه ميره يا اينكه بتونم باهاش حرف بزنم و متوجه بشه،آغوشمو باز كنم و اونم بدوه بياد بشه ماه آغوش من...


اون موقع دلم غنج ميرفت و به خودم ميگفتم: كمي صبر،مياد اين روزا..


و اومدن اون روزايي كه آرزوشونو داشتم،با سرعت نور هم اومدند!


حالا ميدونم اگه چشم بر هم بزنم،پسرمو بايد بفرستم مدرسه و بعدش ان شالله يه روزي بياد كه موفقيتاشو ببينم.


واي خداي من،از فكر كردنشم اشك تو چشمام جمع مسشه،فكر اين كه پسر تپل من دوماد بشه!!


خدايا خودت تنش رو سالم نگه دار و از جميع بلايا حفظش كن كه تو بهترين مراقب و نگهباني.

آمين.



حالا پسر قشنگ من درآستانه 14 ماهگي يه ورووجكي شده كه دومي نداره!

آره،الان ديگه معني حرفامو خوب ميفهمه و سعي ميكنه منظورشو با زبون شيرين و نصفه نيمه خودش برسونه.


-گاهي با من لج ميكنه،گاهي هم ميخواد حرف خودشو به هر قيمتي كه شده به كرسي بنشونه.

مثل ديروز كه با هم رفته بوديم بيرون،چند لحظه كه دم يه مغازه ايستادم،هر جوري بود تمام تلاششو كرد كه از كالسكه پياده بشه آخرش هم موفق شد.فكر ميكنيد واسه چي اومده بود پايين؟واسه اينكه كالسكه رو هل بده!تازه به من هم غر ميزد كه دست نزن!خلاصه برنامه اي داشتيم،راه مردم رو سد كرده بودو آواز ميخوند و كالسكه رو جلو و عقب ميبرد اگه به چيزي هم گير ميكرد بهش بر ميخورد!من كه به توبه كردن افتادم از پياده روي با ايشوون!!


-اين روزا به لطف آقا مهديار غذاهاي ما يا نپخته هست يا سوخته!چون آقا فقط كافيه ببينه گاز روشنه ديگه اين قدر كم و زياد و خاموش روشن ميكنه كه گاز بدبخت قاطي ميكنه بايد چي كار كنه.


-خونه ما با اينكه جديده و مثلا بايد تميز و جابجا شده باشه در عرض چند دقيقه به كاروانسرايي تبديل ميشه كه تاريخ به خودش نديده .من لباسها رو ميزارم تو كشو و كمد،پشت سرم راه ميره و همه رو در مياره و تو كل خونه پخش ميكنه.كار هميشه شه فكر كنم بچم نذري،چيزي داره!حالا هم كه دارم اينارو مينويسم كشوهاي ميز تلويزيون رو درآورده و ميخواد جا بزنه،الانه كه صداش در بياد...


-هنوزم عاشق اينه كه به زور خودشو تو جاهاي باريك و محال جا بده.


-فقط كافيه يكي بيادخونمون،بنده خدا بايد موقع رفتن آقا مهديار رو به عنوان سر جهازي با خودش ببره حالا ميخواد اون شخص غريبه باشه يا آشنا،برقكاري باشه كه براي نصب تلفن اومده يا نقاشي  كه اومده باشه براي رنگ كردن چهار چوبهاي در !


-با كلي ذوق و شوق رفتم وسايل تزييني و مجسمه خريدم.اما دريغ و درد كه عمرشون بسيار كوتاه بودو همشون يا دست و پا شكسه شدن يا سر شكسته يا اينكه كلا معدوم شدن!


-عاشق حموم شده اما نه براي حمام كردن بلكه براي توي وان رفتن و آب بازي كردن  وشستن كليه اسباب بازيهاش!


-معني دعوا كردن رو ميفهمه و وقتي مثلا دعواش ميكنيم اونقدر بوسمون ميكنه و نازمون ميكنه كه عذاب وجدان ميگيريم!


-كلا عاشق بچه هاست حالا در هر سني و هر جنس و قشري!جوري كه وقتي از بيرون خونه صداي بچه مياد كار و زندگيش رو ول ميكنه ما رو هم وادار به ول كردن كار و زندگي ميكنه تا او ني ني رو ببينه و بهش هام بده و ببوستش!!


كل حرفش اين روزا اينه:

من بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــازي ميخوام!! 



اينم چند تا از عكساش:



وانت سواري هم مزه اي داره ها!:




كبودي روي لپم واسه اينه كه وقتي لولو شده بودم و پارچه رو صورتم بود، رفتم تو ميز!:





بلاخره اين مامان و بابا وقت كردن منو بيارن پارك:






اينجا تو راه آهنم،واسه بدرقه مادر جونم رفته بودم:




اينم چند تا عكس جزيي از بازي كردنم:




اوني كه دستمه و دارم ميكشمش، به خاطر تلاش من ديگه دم نداره و من باهاش تو خونه بازي ميكنم!!






منو زهرا و زهره و ابوالفضل بچه هاي دايي كوچيكه مامانم:





 

نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 1 آذر1389 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


غروب آفتاب بخشندگي...






دل افســــرده ام با غــم قــــرين اســــت 

 كه در فكر جواد العارفيـــــن اســــــت 

چــرا غمگيــــن در اين عالــم نبـاشــم 

پريشان قلب ختم المرسليـــــن اســــت



مهديارم،هستي من،پسر دردانه مادر،ميخوام برات از امروز بگم.از روزي كه آسمون هم به خاطرش غمباره!روز شهادت امام جواد(عليه السلام).مادر ميخواي بيشتر از نهمين ستاره آسمون امامت بدوني؟؟


پس گوش كن:


...نزدیک سحر است و همه جا تاریک. ماه رجب است و از هجرت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم -  از مکه به مدینه ۱۹۵ سال می گذرد. مدینه، در سکوتی شیرین به سر می برد. مدینه، انتظار نوری از انوار امامت و ولایت را می کشد که تا فجر خود را با این نور کامل کند . مردم مدینه در انتظار تحقق وعدة الهی لحظه شماری می کنند. 


آخر، این یک امتحان الهی است. پیش از این، مردم سُست ایمانی که اسیرِ وسوسه های شیطانی اند بر ابوالحسن علی ابن موسی الرضا خُرده می گرفتند که بیش از چهل و چند سال از عمرت می گذرد و هنوز صاحب فرزندی که ادامه دهندة راه امامت و رهبری جهانیان باشد نشده ای و هر بار ایشان می فرمودند : 


« خداوند به من پسری عطا کند که وارث من و امامِ بعد از من خواهد بود . »


امّا آنانی که ایمان به پروردگار با دل و جانشان آمیخته بود ، وعدة الهی را مسلّم و قطعی و تخلف ناپذیر می دانستند و در این انتظار لحظه شماری می کردند و اینک لحظة تحقق وعدة الهی فرا رسیده است . 


سَبیکه همسر امام رضا – علیه السلام - یکی از بهترین زنان عصر خویش – در انتظار مولودی پُر برکت است . در کنار او حکیمه خاتون خواهر امام موسی کاظم – علیه السلام – نشسته که او را در این ولادت مبارک یاری کند . چراغی نزد آنان روشن است و پرتوافشانی می کند ، سَبیکه درد شیرینی را تحمل می کند و به خود می پیچد و حکیمه خاتون در انتظار بسر می برد . ناگهان چراغ خاموش شد و تاریکی فضای حُجره را فراگرفت ، سَبیکه و حکیمه خاتون مغموم و نگران به هم نگریستند که ناگاه نوری درخشان طالع گردید و همه جا را روشن نمود . نوزاد را پردة نازکی احاطه کرده بود که مانند جامه اندام او را دربرداشت . نور آن حضرت تمام حجره را منور نمود . 


حکیمه خاتون آن نور مُبین را برگرفت و در دامان خود گذاشت: 


وه ! خدایا چه نوری ؟ ! چه زیبایی ؟ ! چه طهارتی ؟ ! 


ناگاه در باز شد پدری که بیرون حُجره انتظار می کشید با شادمانی و شعف وارد شد . هشتمین حجت خدا فرزندش را که در جامه های مُطهر پیچیده شده بود در آغوش گرفت و به امر خدا او را « محمّد » نامید و در گهوارة عزت و کرامت گذاشت و تا صبح با او سخن گفت . آری او با پسرش سخن می گوید و اسرار الهی را به گوشِ الهام نیوشِ او می رساند . اوست که به زودی عهده دار مقام امامت و خلافت خدا در زمین خواهد شد . 


طلوع فجر همراه با نور وجود مقدس جوادالائمه شهر مدینه را روشن کرد . کم کم مردم مدینه از تولد این مولود پُر برکت مطلع شدند . شیعیان شعفی غیرقابل توصیف داشتند ، این نور برای آنان دلنواز و شادی بخش و موجب استواری ایمان و عقیده بود چرا که تردیدی که به جهت دیرشدنِ میلاد آن گرامی در دل برخی از مردم راه یافته بود ، برطرف شد بدین جهت سجدة شکری به جا آوردند . 


بعد از سه روز آن حضرت دیدة حقیقت بین خود را به سوی آسمان گشود ، به راست و چپ خود نظر کرد و به زبان فصیح ندا کرد : 


« اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ الّا الله وَ اَنَّ مُحَمَّداً رَسولُ الله »


این امر باعث تعجب حکیمه خاتون شد . امام رضا – علیه السلام – فرمودند : 


«آنچه بعد از این از عجایب احوال او مشاهده خواهی کرد زیاده است از آنچه اکنون مشاهده می کنی .»


دهم رجب همان روز است و ما در معرض تابش نور جوادالائمه – علیه السلام – قرار گرفته ایم . خداوندا ! دلهای ما را به این نور منور بگردان . 


خدایا ! این مولود مظهر جود و کرامت توست ما را به این جود و کرم درآمیز . 

...



دختر خلیفه بود، دختر خلیفه ای در اوج توانایی و پدرش از همان آغاز، او را برای بهترینِ بندگان خدا و بابرکت ترین مولود از خاندان وحی نشان کرده بود؛ شاید به این ‌دلیل که داماد را در محدوده تسلط خود نگه‌ دارد، شاید برای اینکه شورش علویان را سرکوب کند، شاید به‌ این بهانه که گناهان گذشتهاش را سرپوش بگذارد و دخترش را در مواقع حساس به کارهایی حساس وادارد.


دختر خلیفه، به خانه جوادالائمه آمده بود؛ به‌عنوان همسر، به‌عنوان شریک زندگى. آمده بود تا محرم رازهای شویش باشد، آمده بود تا آرامش را به خانه همسرش بیاورد، آمده بود تا هم‌نفس و یاور مرد خانه اش باشد.

شاید اینها هرگز به ذهن وی نیز خطور نکرده باشد، شاید این آرزوها، بافته های ذهن من هستند. و خود وی به این وصلت با دیدگاهی دیگر می نگریسته است.

من با برداشت خود، ویژگی‌های همسری مهربان را برمی شمارم؛ 

همسری که باید ام فضل می بود و نبود، همسری که نامش زینب بود و نبود، همسری که باید سایه لطف و مهربانی بود ونبود،

هرچه بود، یک لغزش و یک اشتباه جبران‌ناپذیر او، امامی را از مردم دنیا دریغ کرد؛ امامی که لطف خداوند بود؛ امامی که دلیل سکون آسمان‌ها و زمین بود؛ امامی که بخشش، مدارا، صبرو گذشتش، ام فضل را به‌خود نیاورد و چرا ام فضل به این بدبختی دچار شد، خدا میداند.

کسی‌که امامی معصوم، نزدیک‌ترین فرد به اوست، چقدر باید اندیشه ای منحرف داشته باشد که به ‌راه نیاید که سایه‌به‌سایه امامش راه زندگى را نپیماید که از رفتار و گفتار امامش درس چگونه زیستن نگیرد.

...



شخصيت بي نظير، جذاب و پر نفوذ امام جواد (ع) با پاسخگويي وي به سئوالات وشبهات وارده بر دين در محضر بزرگان تشيع و نيز مناظره با افرادي چون" يحيي بن اكثم" و" ابي داود" آن هم با سني كم و... موجب محبوبيت روز افزون امام جواد (ع) در بين مردم شد . اين محبوبيت ، زنگ خطر را براي دستگاه بني عباس به صدا درآورد .

مامون كه بر آن بود تا با زيركي خاص خود و كمك امّ الفضل و بهره برداري از جايگاه دامادي امام جواد (ع) به مهار وقايع روزگار خود خصوصا علويان بپردازد ، در روز پنج شنبه هفدهم رجب يا شعبان سال 218 از دنيا رفت ومعتصم برادر وي با نگرشي ديگر به معادلات سياسي و اجتماعي وي روحيه سپاهي گري و نظامي گري به قدرت رسيده بود. وجود حضرت را هرگز تحمل نمي كرد، از اينرو پس از رسيدن به خلافت، امام جواد(ع) را از مدينه به بغداد فرا خواند كه در حقيقت اين فرا خواني، آغاز محدوديت و محصور كردن امام به شمار مي آيد.



...یكى از القاب آن حضرت «تقى‏» است و این به خاطره ‏جلوه و ظهور خاصى است كه تقواى الهى آن امام همام در اجتماع ‏آن روز نموده و جهانى از پاكى و عفاف و تقوا را فرا راه‏ دیدگان قرار داده بود والا تمامى معصومین برخوردار از صفت‏ تقوا و عصمت الهى هستند چنانكه همه «صادق‏» راستگو و «كاظم‏» فرو برنده خشم و «زین العابدین‏» زیباترین روح ‏پرستنده‏» هستند.


اما فرهنگ القاب معصومین ریشه‏اى اجتماعى و برخاسته از عنایت الهى دارد كه لقب «تقى‏» نیز از این مقوله‏ است نگاهى به شرایط اجتماعى آن بزرگوار و وضعیت درباریان ما را بدین نكته رهنمون مى‏كند كه دشمن تلاشى پیگیر داشت تا به‏ گمان خود آن حضرت را با عیاشی‌ها و فساد دربار براى یك بار هم‏ كه شده است آلوده كند و در نتیجه آن حضرت را از چشم شیعیان و طرفدارانش كه او را به خاطر پاكى و طهارت الهى‏اش مى‌ستودند ساقط كند و حتى مامون براى كشاندن آن حضرت به بزم دربار دخترش ام‌الفضل را به عقد آن حضرت در آورد و در این جهت دستور لازم را نیز صادر كرد. اما راه به جایى نبرد و پاكى و تقواى ‏امامت ‏بر اندیشه باطل مامونى پیروز گشت و نورانیتى مضاعف ‏یافت.

و امام علیه السلام خود بى‌رغبتى و ناراحتى خویش را از وضعیت دربار و همراهى آنان ‏اظهار مى‏داشت. «حسین مكارى‏» مى‏گوید: در بغداد بر ابوجعفر علیه السلام وارد شدم و در نزد خلیفه با نهایت جلالت مى‏زیست. با خود گفتم كه‏ حضرت جواد علیه السلام با این موقعیت كه در اینجا دارد دیگر به مدینه ‏برنخواهد گشت. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم امام سرش را پایین انداخت و پس از اندكى سربلند كرد در حالى ‏كه رنگ مباركش ‏زرد شده بود، فرمود: «اى حسین نان جو با نمك نیمكوب در حرم ‏رسولخدا صلی الله علیه و آله نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده مى‏كنى.

... 




نازنين  مادر،پرداختن به جميع جهات شخصيت با كرامت ابن الرضا ،تو اين مجال نميگنجه.پس مطلبمو تموم ميكنم با سلام بر حضرتش و از خداوند ميخوام كه تو رو از پيروان واقعي مظهر پاكي و جود قرار بده:



درود و سلام و صلوات خدا بر جواد الائمه علیه السلام آن هنگام كه با میلادش جلوه زیباى مبارك‏ترین مولود را رقم زد و آن هنگام كه با قامت زیباى امامت ‏خویش قیامتى از شكوه و جلال و عظمت الهى را متجلى ساخت و آن زمان كه در آخر ذيقعده سال 220 هجرى دیده از جهان فرو بست و با غروب غمگينانه و افتخار آفرین خویش تجلى بخش ‏آیات جهاد و شهادت گشت.


امام جواد علیه السلام در آخرین شب زندگی فرمود:« من امشب می میرم. ما امامان، کسانی هستیم که هر گاه خداوند برایمان دنیا را نخواهد، به سوی خدا منتقل می‌شویم.»


سلام بر امام جواد(ع) که «جود» قطره ای بود در پیشانی بلندش و «علم» غنچه ای بود از گلستانِ وجودش و «حلم» گوهری بود از گنجینه فضایلش.



مظلوم تر از جواد، بغداد نداشت

آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت

می خواست که فریاد کند تشنه لبم

از سوز عطش، طاقت فریاد نداشت



 


 

نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 16 آبان1389 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت


يه قرار تولد طوري!!


 

...پسرم تو اين پست ميخوام برات از روزي بگم كه خيلي مبارك بود،چون روز تولد تو و همه دوستاي ناز و عسلت بود و  تو حسابي از ديدنشون  عشق كردي!:


روز دوشنبه 19 مهر ماه ، تولد دسته جمعي همه ني ني هاي عزيز متولد مهر بود،فرشته هاي نازنيني كه با اومدنشون هم زندگي ما رو زيبا تر از قبل كردن،هم سبب دوستي و آشنايي يه عالمه مامان مهربون شدن!

براي همين اون روز يه فرصت بسيار مغتنم هم براي من بود تا دوستاي عزيز و مهربونم رو دوباره ببينم و ديدار ها تازه بشه.


جونم براتون بگه كه ما اونروز اولين نفري بوديم كه رسيديم به محل قرار يعني پارك آب و آتش.مهديار كه بعد از چند دقيقه حوصله اش سر رفته بود شروع كرد با توپش فوتبال بازي كردن، اما همين كه چشمش به ليوانش خورد اونو ازم گرفت و جاي توپشو با ليوان عوض كرد.طفلي بچم فكر ميكرد اونجا هم مثل خونه هست و ليوان هيچيش نميشه اما در اثر پرتابهاي آقا مهديار، ليوان شربت شيرين شهادت رو نوشيد!


در حال فوتبال بازي كردن با ليوان بخت برگشته!:




بعدا كم كم دوستاي من و مهديار اومدن و يواش يواش جمعمون كامل شد.


اينم عكس مهديار با دوستاش كه از سمت راست مهشب خوشگله و شايان جنتلمن و آتوسا ناناز هستن:



آقا مهديار نه اينكه خودش اصلا تو كالسكه نميمونه بلكه يه شغل جديد پيدا كرده بود و اونم هل دادن و اين طرف و اون طرف بردن كالسكه بچه ها بود با ني ني توش!(ميگم بچم رضا زاده ست ميگين نه!!)


با اومدن بقيه بچه ها و مستقر شدن زير آلاچيق، مهديار مثل مبصر ها از جلوي بچه ها رژه ميرفت و زير لب سخنراني ميكرد!:



بچه ها واسه بادكنكهايي كه دست همديگه بود گريه ميكردن،بعد بر اثر فشارهايي كه به بادكنكها وارد ميكردن اونا رو ميتكوندن و بعدش يه گريه ديگه!


ثنا خوشگله و آرشيدا ناناز با اون چشماي آبيش،پيشرو در راه رفتن بچه ها بودن و كلا در حال راهپيمايي بودن!:






يه چيز خيلي جالب بود و اونم اينكه بچه ها با گريه همديگه گريه ميكردن و با خنده همديگه ميخنديدن،خلاصه اوضاع خيلي جالبي شده بود.فقط كافي بود يكي از بچه ها جيغ بكشه ديگه اونوقت ...


مونا جون مامان هستي كوچولو مديريت و تهيه اسباب پذيرايي جشن  رو به عهده گرفته بود كه الحق سنگ تموم گذاشت.اينم از كيك قشنگ تولد بچه ها:




اينم گيفت بسيار قشنگي كه براي بچه ها تدارك ديده شده بود:




چند تا عكس از مهديار با دوستاش:


مهديار و مهشب خانمي:




پسر مهربونم داره به شايان اسباب بازي ميده!:







در حال بازي كردن با كارن!!:







قيافه بچه ها قبل و بعد از ريختن برف شادي ديدني بود:











مادر به فداي جيگرش!!:



مهديار در حال چوب شور خوردن:




.بچه ها آخرش خسته شده بودن و هر كدوم آويزوم مامانش واسه مي مي خوردن شده بود!هوا هم سرد شده بود لذا تصميم گرفتيم ديگه يواش يواش بريم خونه هامون!


اينم يه عكس يادگاري از مامانها و ني ني ها(البته يك سريشون):



اين ديدار هم يه خاطره به ياد موندني شد.اميدوارم زود زود اين جمع دوستانه دوباره دور هم جمع بشه و دلمون بازم از ديدن همديگه شاد و خرسند بشه،ني ني ها هم با هم بيشتر اخت بشن و فرصت بيشتري واسه با هم بودن داشته باشن.



اين شعر كوچولو رو هم تقديم ميكنم به همه فرشته هاي مهري:


جيگر همشونو!!


تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا


و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما


تو تقویما نوشتیم،تو این ماه و تو این روز


از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا!





 

نوشته شده توسط مادر مهربون در یکشنبه 25 مهر1389 ساعت 17:30 موضوع | لینک ثابت


فقط عكس...




...اين چند عكس در راستاي اولتيماتوم عمو حميد جهت گذاشتن عكس جديد از مهدياري در وبلاگ،به يادگار گذاشته ميشه.

از اونجايي كه عمو در ديار غربت(سمنان)!مشغول به تحصيل و علم آموزي ميباشد و اين ترم هم خيز برداشته براي شاگرد اولي!و من و پسري بسيار نگران از افت تحصيل عموي درسخون از دوريه مهديار ميباشيم،لذا به درخواست عاجزانه و تهديدانه!اش ،فقط با يك روز تاخير از پايان اولتيماتوم پاسخ ميدهيم.اميد است كه سبب فراغ بال و آرامش روح و روان عموي عاشق گرديم!


عمو جون دوستت داريم(با حالت استاديومي بخون)!



اتوي لباسهاي خود را با اطمينان به اينجانب بسپاريد:!





آره ميدونم اتو جيزه،اما نه براي من!:




واي كه چه خوشتيپي شدما!!:




خوب دارم توپمو از تو لباسشويي برميدارم،آخه اون تو هم توپ بازي ميكنم!:





عمو جون عكس قشنگي ازم انداختي.مرسي:





من هم در جمع كردن وسايل براي اسباب كشي بسي كمك كردم و مادرم مرا از داخل كمد پيدا كرد!:





آخه نميگن من چه جوري از اينجا چيزايي رو كه گذاشتن بردارم؟!!:





من مثل مامانم عاشق رانندگيم:





چقدر خواب بعد از يك كار سخت روزانه ميچسبه!:





و در آخر يك خنده مخصوص خودم:








 

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 20 مهر1389 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


تولد 1 سالگی:







...وقتي واسه اولين بار صداي گريه تو رو تو اتاق عمل شنيدم،احساس كردم چقدر اين صدا به گوشم آشناست انگار خيلي ساله كه ميشنومش، 

وقتي واسه اولين بار ديدمت،حس كردم  صورت قشنگ و مژه هاي بلندت رو ميشناسم.انگار تو 9 ماه بارداري تصوير صورت ماهت همش جلوي چشمم بود ومن باهاش آشناتر از هر آشنايي بودم!
وقتي واسه اولين بار بهت شير دادم،مني كه از شير دادن ميترسيدم و چندين بارم تو خواب ديده بودم كه نميتونم به بچم شير بدم،احساس كردم با اين كار بيگانه نيستم.شير دادن به تو تو اون لحظات با اينكه شيرم كم بود و تو شديدا گرسنه،شوري رو به من بخشيد كه تا اون لحظه مثل اونو تجربه نكرده بودم...

يك سال گذشت.يك سالي كه توش همه جور خاطره هست.از اون ماههاي اول به دنيا اومدنت كه شبا كلا بيدار بودي رو بگير تا لحظاتي كه واسه اولين بار با هم تجربشون كرديم و واسه هميشه تو خاطر من و بابايي ميمونه:وقتي خنديدي، نشستي،غذا خوردي،چهاردست و پا رفتي،اولين كلمات رو هر چند نامفهوم به زبون آوردي و...
امروز ناخودآگاه ياد فيلمي افتادم كه بابايي قبل از رفتن به بيمارستان از گرفت و پرسيد:دلت ميخواد چشماتو ببندي و باز كني ببيني يك سال گذشته و سختيهاي سال اول به دنيا اومدن بچه رو نداشته باشي؟من كه اون موقع معني سختي رو نميفهميدم گفتم نه،سال اول قشنگ ترين ساله!
اما الان با تموم اون سختيها و شب بيداريها و اذيتا ميگم:اصلا!
اين يك سال من درسايي از تو و زندگي گرفتم كه تو 28 سال زندگي و درس و دانشگاه نگرفته بودم.
تازه رسيدم به اين جمله كه زن تا مادري نكنه و فداكاري و گذشت رو در حق بچه اش تجربه نكنه به تكامل نميرسه.من با تو بود كه به عظمت آفرينش پي بردم.با تو بود كه مصداق "فتبارك الله" رو ديدم.تو با رشد و يادگيريه هر روزي و غريزي به من فهموندي كه جهان و هر چه در اون هست با تمام علوم ودانش شناخته شده و نشناخته اش در مقابل عظمت و اراده پروردگار هيچه!
اگه اغراق نباشه ميگم:
"من با تو به خدا رسيدم..."


زيباترين بهونه زندگيم

 

                                        "تولدت مبارك"




  

لبخند زدي آسمان آبي شد
         شبهاي قشنگ
مهر مهتابي شد
   پروانه پس از تولد زيبايت
        تا آخر عمر غرق بي تابي شد...


عزيز دلم، شنيدني ترين ترنم زندگيم،دلم ميخواست تولد 1 سالگيت يه جشن به ياد موندني بشه اما نشد!دلم ميخواست روزتولدت قشنگترين شعرها و مطالب رو تو وبلاگت بنويسم اما خودت بهتر ميدوني كه اين وضعيت بلاتكليف و آماده نشدن خونه جديد نه وقت و نه حوصله شعر گفتن و مطلب نوشتن رو برام گذاشته.تو زماني كه ما با زندگي بسته بندي شده و با بچه اي مثل تو كه اين روزا از ديوار راست هم بالا ميره،هي امروز و فردا ميشنويم به ماماني حق بده كه حال هميشگي رو نداشته باشم.قول ميدم برات  جبران كنم !
نشد كه تا قبل از تولد تو بريم خونه جديد و جابجا بشيم.واسه همين جشن رو انداختيم واسه موقعي كه همه چي روبراه شده باشه،همه جوره!
اما من و بابايي دلمون راضي نشد روز تولدت رو جشن نگيريم،واسه همين يه جشن تولد 3  نفري بسيار ساده گرفتيم تا به نوع خودش يه يادگاري باشه.همه خانواده هم كه وضعيت ما رو مي دونستن و ميديدن انتظاري از ما نداشتن .اما خاله ها و عمه ها و عمو طاقت نياوردن و باز بامعرفتيشون رو ثابت كردن.آما رو خيلي خوشحال كردن.ازشون ممنونيم.مخصوصا از عموسيامك كه عاشقانه دوستت داره.

 

اينا هم چند تا عكس از تولدت:



 

 

 

 

 

 

 

 

 





شما دوستان نگین من خودم میدونم که این چند تا مطالب آخر  هول هولیه و زیاد چنگی به دل نمیزنه.بهم حق بدین!جبران میکنم.از همه دوستای مهربون و با معرفت که تو این مدت یادم بودن ممنونم.قول میدم مثل سابق تند تند آپ کنم و به همتون هم سر بزنم.میبوسمتون!

 




 

نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 10 مهر1389 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


اولین آرایشگاه!:

 

 


پسر عسلك من،تو اولين بار تو روز شانزدهم شهريور به آرايشگاه تشريف بردي!

راستش موهات ديگه خيلي نامرتب شده بود و من تصميم گرفتم موهاتو كوتاه كنم فقط مشكل موندن تو رو صندلي آرايشگاه و تكون نخوردن و طاقت آوردنت بود.وقتي بردمت،آقاي آرايشگر گفت تو خيلي كوچيكي و نميموني.منم گفتم حالا يه  امتحاني بكنيم،اما تو بازم مثل هميشه آبروي منو حفظ كردي و مثل يه جنتلمن واقعي تا پايان كار تكونم نخوردي .

...واي خدايا چه صحنه اي بود وقتي روي تخته ايكه آقائه روي صندلي گذاشته بود نشوندمت و يه پارچه دور گردنت بستن،يه صورت سفيد و كوچولو كه تو يه پارچه بزرگ گم گشده بود!اولش خودتو تو آينه ميديدي و ميخنديدي بعدش محو كار آرايشگر شدي و ثابت موندي.تا آخراش كه ديگه مو ريخته بود روي صورتت و خارش گرفته بودي دستات هم زير پارچه بود و ..

اينم عكسات بعد از آرايشگاه:(ايشالله آرايشگاه دوماديت مادر!) 

 

این یه عکس قبل از کوتاه کردن موهات:

 

 

اولین عکس بعد از اولین سلمونی!:

 

 

اینم چند تا عکس از جیگری!!:

 

 

 

 

 

 







 

نوشته شده توسط مادر مهربون در چهارشنبه 17 شهریور1389 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت


12 ماهگی:


 

 

ماه با بركت خدا از راه رسيد پسرك من اولين ماه رمضون عمرش رو هم درك كرد!
گل كوچولوي من،واست بگم از اين ماه كه همراه بابايي افطار ميكردي و گاهي سحر ها هم رفيق راهش بودي!واسه اولين بار هم يه روز قبل از 8 شهريور اولين قدمهاي زندگيت رو برداشتي و ما رو از شوق و خوشحالي تا آسمونا بردي!
ورودت به 12 همين ماه زندگيت مصادف شد با روز ضربت خوردن مولاي متقيان حضرت علي عليه السلام.شب قبلش خاله آمنه نذري داشت ما خونشون بوديمو تو هم حسابي به خاله كمك كردي!
شباي قدر هم كه شب 19 و 21 به خاطر تو به مراسم احيا نرفتيم.يعني بابايي ميگفت تو نميموني و اذيت ميشي و اذيت ميكني،اما شب 23 بلاخره اصراراي من نتيجه داد و واسه مراسم احيا رفتيم مسجد ارگ.فقط همين قدر بگم كه جوري آبرو داري كردي كه بابايي خودش مونده بود!ازت ممنونم قشنگترينم!

راستي اينم بگم كه علاوه بر راه رفتن،دو تا دندون بالات هم در اومده و من بيچاره و زخم وزير شدم!
واسه دندوناي بالات بيشتر از پايينيا بي تابي كردي و خيلي اذيت شدي.اما خدا رو شكر مريض نشدي و تب و بيرون روي و چيزاي ديگه نداشتي.
خدايا بازم ممنونم

 

مهدیار ۱۲ ماهه به روایت تصویر!:

 

هنر عکاسی بابایی!:

 

 

 

ساعت ۵ صبح بعد از برگشتن از مراسم احیای شب ۲۳ ماه مبارک:

 

 

مهدیار فوتبالیست میشود!:

 

 





 

نوشته شده توسط مادر مهربون در دوشنبه 8 شهریور1389 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


11 ماهگی:



 

گل قشنگ زندگيم،روزا دارن اونقدر تند تند از پي هم ميرن كه گويا ميخوان از هم جلو بزنن و من تو اين گذر با شتابشون ازشون جا ميمونم و به خودم ميام ميبينم يك ماه گذشت.يك ماهي كه واسه تو پر از پيشرفتهاي بزرگ و مهم تو مسير يادگيريه زندگي ولي ديگه واسه ماها فرقي با ماههاي ديگه نميكنه .واسه همينه كه بعضي اوقات تو روزمرگيها ي زندگي گم ميشيم .اونوقته كه تو با يه كار جديدي كه انجام ميدي و بعدش از روي ذوق و خوشحالي جيغ ميكشي تازه يادم ميوفته واسه منم امروز ميتونه با ديروز فرق كنه،منم هنوز سرشارم از عشق به ياگيري نا شناخته ها.اي كاش اراده و همت تو رو داشتم!اي كاش تلاش تو واسم الگو بشه و منم دست از اين تنبلي بردارم!

عزيز دل مادر،ورود تو به يازدهمين ماه زندگيت مصادف شد با اولين سفرت به قم ومسجد مقدس جمكران.

پنجشنبه بعد از ظهر يعني روز 7 مرداد ما به همراه همسفراي قبليمون يعني مادر جون طيبه و آقا جون سبحان رفتيم به زيارت خواهر كريمه امام رضا (عليه السلام).ميگن هر كسي كه اولين بارش باشه به زيارت جايي بره حاجتش برآورده ميشه،واسه همين من تو گوشت يه عالمه چيزاي خوب زمزمه كردم كه تو از خانم بخواي.ميدونم كه دست رد به سينه تو نميزنه!

از شلوغ كاريات برات بگم كه موقع نماز مغرب و عشاء، من و مادر جون وقتي ديديم تو رو بايد از صفوف نماز جماعت و سجاده هاي مردم جمع كنيم ،تصميم گرفتيم يكيمون فرادا نمازمغرب بخونه و مواظب تو باشه يكيمون به جماعت.واسه نماز عشاء هم همينطور!

بعد از نماز رفتيم سر خاك حاج آقا دولابي .باورت نميشه من تو اون لحظات چه حال خوبي داشتم و تمام درد و دلامو به حاج آقا گفتم...

ساعت 10 بود كه راهي مسجد جمكران شديم،فضاي بيروني مسجد تقريبا خلوت بود بعد از شام خوردن اول بابايينا رفتن واسه نماز و ما تو رو نگه داشتيم بعدش هم برعكس.تو كه چند تا دوست رنگ و وارنگ و كوچيك و بزرگ پيدا كرده بودي ديگه غير قابل كنترل شده بودي.واسه خودت تو حياط چهار دست و پا ميرفتي و كوچكترين توجهي هم به حرص خوردناي من نداشتي!

آره گلم،11 ماهگيت رو واست تو اون مسجد مقدس جشن گرفتيم.اميدوارم تو هم از صاحب اسمت و مسجد خواسته باشي كه كمكت كنه وقتي بزرگ شدي از ياراي واقعي حضرت باشي نه از كسايي كه دل نازنينشو ميشكونن!

آمين

 

چند عکس از ۱۱ ماهگی:

 

مهدیار توسط خاله آزاده فشن میشود!:

 

 

 

 

 

سرگرمی این روزای پسری!:

 

 

 

بدون شرح!:

 

 

 

یک خنده مهدیاری!:

 







 

نوشته شده توسط مادر مهربون در جمعه 8 مرداد1389 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


سفر مشهد


 

 

پسر گلم ميخوام برات از يه سفربگم،زماني كه واسه اولين بار رفتي به پابوس امام رئوف،همون امامي كه ماماني زندگيش رو مديون لطف و كرامت ايشون هست همون شخصيت والايي كه هيچ وقت دست رد به سينه حاجتاي ماماني نزده!هميشه هوامو تو زندگي و سختيهاش داشته . منم هيچوقت از متوسل شدن به حضرتش پشيمون نشدم و عاشقانه دوستش دارم.

جداي از اين،اين سفر واسه منو و بابابي معاني خيلي زيادي داشت،مفاهيمي كه فقط بين من و بابايي و خداست.واسه همين نميشه بهت بگم!

آره گلم،ما تو اين سفر به همراه مادرجون طيبه و آقاجون سبحان بوديم.ناگفته نمونه كه ما تصميم كرفته بوديم با ماشين سفر كنيم و مادرجون بابت وجود تو زياد صلاح نميدونست كه ما با ماشين بريم واسه همين من ازش خواستم با ما همسفر بشه كه خيالش از بابت تو راحت باشه و ديگه دلشوره نداشته باشه.آقا جون هم كه بعد از كلي اصرار بلاخره برنامه هاي كاريش رو جوري رديف كرد كه بتونه با ما بياد.

دوشنبه ساعت 4 صبح ما عزم شديم . واسه صبحونه رسيده بوديم سمنان.برات از طول سفر بگم كه تو مثل يه پارچه آقا بودي و اصلا ما رو اذيت نكردي،البته بگم كه تو سفر بود كه فهميدم وجود مادرجون تو اين مسير چقدر واجب و حياتي بود،چون به خوبي ميدونست موقعي كه تو بيقراري ميكني و خسته اي چه جوري آرومت كنه.خيلي بهتر از من تشخيص ميداد كه تو كي تشنه اي و كي گرسنه اي و كي زمان خوابته و چيزاي ديگه.

سه شنبه ظهررسيديم مشهد،مادر جون و آقا جون عليرغم اصرار بابايي و عمه رفتند هتل. ما هم رفتيم خونه عمه راضيه.بعد از خوردن شام ساعت 10 شب از خستگي به چيزي حالت غش فرو رفتيم!عمه جاي ما رو پشت بوم انداخته بود.هوا هم به قدري خنك بود كه تو لباس پوش كامل شده بودي و زير لحاف رفته بودي!

فردا ظهر يعني روز چهار شنبه واسه اولين بار رفتيم حرم و تو پيش بابايي و آقاجون بودي و بعدا از بابايي شنيديم كه سر نماز مهر هاي صف جماعت رو نفري يه ليس زدي و رفتي سمت محراب!و بعدش فهميدم كه خيلي بيتابي ميكني،سريع خودمو بهت رسوندم و ناهار هم رفتيم هتل مادر جونينا مهموني!پسرم بزرگتر كه بشي خودت متوجه ميشي مادرجون مرام خاص خودشو داره بنابراين محال بود كه با هم يه جا باشيم و ما رو مهمون نكنه،نشون به اين نشون كه با اينكه ما باهاش مشهد بوديم بازم واسمون كلي سوغاتي خريده بود كه تهران بهمون داد!

چهارشنبه شب هم با عمه راضيه و عمو مجتبي رفتيم كوهستان پارك شادي و جاهاي ديگه،از مهمون نوازي عمه هم تو اين چند روز هر چي بگم كم گفتم.

از سمت مادرجونينا هم اين خبر كه مادر جون كلا حرم بود!نماز صبح و ظهر و شب.گاهي وقتا ديگه آقاجون كم مياورد و مادرجون تنها ميرفت حرم!

پنج شنبه شب هم دوباره و واسه آخرين بار منو بابايي رفتيم حرم و تو پيش عمه و مادرجون طيبه كه اون شب مهمون عمه اينا بودن، بودي.

اون شب ،شب ولادت آقا حضرت عباس بود و حرم به قدري شلوغ بود كه ما نتونستيم حتي از رواق امام خميني داخل بريم و تو بيرون ترين صحن نماز جماعت رو به امامت آيت الله مكارم شيرازي خونديم و بعد از دعا خوندن،اومديم يه خريد كلي كرديم و رفتيم خونه عمه.شب هم ساعت 12 حركت كرديم به سمت تهران.تو مسير برگشت هم تو آقا تر از مسير رفت بودي و فقط وقتي خسته و كلافه ميشدي مي ايستاديم و پياده ميشديم و تو خستگي در ميكردي و يه كم بازي ميكردي و دوباره راه ميافتاديم.

خلاصه جمعه ظهر تهران بوديم و ناهار هم رفتيم رستوران مهمون مادر جون و بعدش اومديم خونه دوباره به حالت كما رفتيم تا 12 شب!ساعت 12 پاشديم شام خورديم ونماز خونديم و دوباره خواب...

عزيزكم،من خدا رو شاكرم كه اين سفر و زيارت رو قسمت ما كرد،همراه تو كه بهترين هديه خداوند به ما هستي.اميدوارم بازم توفيق همچين سفرايي رو داشته باشيم.


اينم چند تا عكس از سفرمون:

 

 

صبح موقع صبحانه تو سمنان:



 

آقا مهدیار عشق رانندگی!:


 

مهدیار و مادر جون تو سبزوار موقع ناهار:

 

 

 

کوهستان پارک شادی:


 

 

مهدیار و عمو مجتبی و موتور سواری:


 


مسیر برگشت ،حاشيه شهر دامغان:

 

 

 


 

نوشته شده توسط مادر مهربون در پنجشنبه 24 تیر1389 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


فقط 57 سنت. (داستان واقعى)



يه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يک بار آن کليسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. 
همونطور که از جلوي کشيش رد شد، با گريه و هق هق گفت: "من نميتونم به کانون شادي بيام!"
کشيش با نگاه کردن به لباس هاي پاره پوره، کهنه و کثيف او تقريباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جايي براي نشستن او در کلاس کانون
شادي پيدا کرد.
دخترک از اينکه براي او جا پيدا شده بود بي اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هايي که جايي براي پرستيدن خداوند عيسي نداشتند فکر مي کرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقيرانه اجاره اي که داشتند، فوت کرد. والدين او با همان کشيش خوش قلب و مهرباني که با دخترشان دوست شده بود،
تماس گرفتند تا کارهاي نهايي و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حيني که داشتند بدن کوچکش را جا به جا مي کردند، يک کيف پول قرمز چروکيده و رنگ و رو رفته پيدا کردند که به نظر مي رسيد دخترک آن را از آشغال هاي دور
ريخته شده پيدا کرده باشد.
داخل کيف 57سنت پول و يک کاغذ وجود داشت که روي آن با يک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "اين پول براي کمک به کليساي کوچکمان است
براي اينکه کمي بزرگ تر شود تا بچه هاي بيش تري بتوانند به کانون شادي بيايند."
اين پول تمام مبلغي بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هديه اي پر از محبت براي کليسا جمع کند.
وقتي که کشيش با چشم هاي پر از اشک نوشته را خواند، فهميد که بايد چه کند؛ پس نامه و کيف پول را برداشت و به سرعت سمت کليسا رفت و
پشت منبر ايستاد و قصه فداکاري و از خود گذشتگي آن دختر را تعريف کرد.
او احساسهاي مردم کليسا را برانگيخت تا مشغول شوند و پول کافي فراهم کنند تا بتوانند کليسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اينجا تمام نشد ...
يک روزنامه که از اين داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن يک دلال معاملات ملکي مطلب روزنامه را خواند و
قطعه زميني را به کليسا پيشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتي به آن مرد گفته شد که آن ها توانايي خريد زميني به آن مبلغ را ندارند
، او حاضر شد زمينش را به قيمت 57 سنت به کليسا بفروشد. اعضاي کليسا مبالغ بسياري هديه کردند و تعداد زيادي چک پول هم از دور و نزديک به دست آن ها مي رسيد.
در عرض پنج سال هديه آن دختر کوچولو تبديل به 250000 دلار پول شد که براي آن زمان پول خيلي زيادي بود (در حدود سال 1900).
محبت فداکارانه او سودها و امتيازات بسياري را به بار آورد.
وقتي در شهر فيلادلفيا هستيد، به کليساي Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفيت دارد سري بزنيد و همچنين
از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصيل داشته نيز ديدن کنيد.
همچنين بيمارستان سامري نيکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادي" که صدها کودک زيبا در آن هستند را ببينيد.
مرکز "کانون شادي" به اين هدف ساخته شد که هيچ کودکي در آن حوالي روزهاي يکشنبه را خارج از آن محيط باقي نماند.
در يکي از اتاق هاي همين مرکز مي توانيد عکسي از صورت زيبا و شيرين آن دخترک ببينيد که با57 سنت پولش، که با نهايت فداکاري جمع شده بود،
چنين تاريخ حيرت انگيزي را رقم زد. در کنار آن، تصويري از آن کشيش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نويسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم مي خورد.
اين يک داستان حقيقي بود که نشان ميدهد خداوند قادر است که چه کارهايي با 57 سنت انجام دهد.




 

نوشته شده توسط باباعلیرضا در پنجشنبه 17 تیر1389 ساعت 2:38 موضوع | لینک ثابت


ساعتي 20 دلار




مرد دير وقت،خسته ازکار به خانه برگشت.
دم در پسر 5ساله اش را ديد که در انتظار او بود:
سلام بابا!يک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالي؟
بابا !شما براي هرساعت کارچقدر پول ميگيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سوالي مي کني؟
فقط مي خواهم بدانم.
اگر بايد بداني بسيارخوب مي گويم:20 دلار!
پسرکوچک درحالي که سرش پائين بود آه کشيد.
بعد به مرد نگاه کرد و گفت:ميشود به من 10دلار قرض بدهيد؟
مرد عصباني شدو گفت :من هر روز سخت کار مي کنم و پولي براي خريدن يک اسباببازي مزخرف ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شدو فکر کردکه با پسرکوچکش خيلي تند رفتارکرده شايد واقعا چيزي بوده که اوبراي خريدنش به 10دلار نيازداشته است.به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابي پسرم؟
نه پدر، بيدارم.
من فکر کردم که شايد با تو خشن رفتار کرده ام امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين 10د لاري که خواسته بودي.
پسر کوچولو خنديد، و فرياد زد: متشکرم بابا!
بعد دستش را زير بالش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتي ديدپسرکوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت:با اينکه خودت پول داشتي چرا دوباره درخواست پول کردي؟
پسر کوچولو پاسخ داد:براي اينکه پولم کافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم.
آيا مي توانم يک ساعت از کارشما را بخرم تافردا زودتر به خانه بياييد؟!!!




 

نوشته شده توسط باباعلیرضا در پنجشنبه 17 تیر1389 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت


كودك و خدا



کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسيد مي گويند که فردا مرا به زمين
مي فرستي اما من به اين کوچکي و ناتواني چگونه مي توانم براي زندگي آنجا
بروم؟ خداوند پاسخ داد از ميان فرشتگان بيشمارم يکي را براي تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود.
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اينجا در بهشت جز خنديدن و آواز و
شادي کاري ندارم.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
تو عشق او را احساس خواهي کرد .
کودک ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم که مردم چه مي گويند در حالي که
زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين واژه هايي راکه
ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با صبوري به تو ياد
خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دستهاي تو را در کنار
هم قرار خواهد داد و به تو مي آموزد که چگونه دعا کني .
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام در زمين انسانهاي بد هم زندگي
مي کنند؛ چه کسي از من محافظت خواهد کرد.
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش هم
تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که نمي توانم تو را ببينم غمگين
خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت
خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد. کودک
مي دانست که بزودي بايد سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامي از
خداوند پرسيد: خدايا، اگر بايد هم اکنون به دنيا بروم لااقل نام فرشته ام را به من
بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميت
ندارد ولي
مي تواني او را
مادر صدا کني .


 

نوشته شده توسط باباعلیرضا در پنجشنبه 17 تیر1389 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت


10ماهگي پسر گلي ما!



ماهك آسمونم،سلام!

اين يكي از اسماييه كه تو رو باهاش صدا ميزنم!
اين روزا دارم با يه چشم ديگه به دنيا نگاه ميكنم،با چشم مادرانگي...
گرچه ماههاست چشمام يه خواب راحت به خودشون نديدن،
گرچه شيريني خواب صبحگاهي رو ديگه به ياد نميارم،
گرچه گاهي اونقدر خسته و داغون ميشم كه ساده ترين كارا رو هم يادم ميره و مبتلا به آلزايمر ميشم!يادم نميمونه كه نمك تو غذا ريختم يا نه،گاز رو كي خاموش كردم؟؟قرصم رو خوردم ؟واسه چي در يخچال رو باز كردم؟چيزي ميخواستم بردارم؟؟!!...

گرچه به خاطر تو قيد خيلي از تفريحاتمو زدم،

گرچه با اندام متناسب خيلي وقته خداحافظي كردم...


اما

اما دلم خوشه كه تو رو دارم.
اين شعار نيست،
احساس خوشبختيه تو رو داشتن اونقدر واقعيه و صداي فرياد:هستي و كائناتش فداي يه لحظه تو رو تو آغوش گرفتن،از بند بند وجودم اونقدر بلنده،كه همه ي گرچه ها رو تحت الشعاع قرار ميده.


اگرچه هر موقع كه دلت بخواد و با تمام قدرت موهاموميكشي،اگرچه درد نيشگوناي وحشتناكت جيغمو بلند ميكنه!،

اما تو خوب بلدي بعدش چه جوري وادارم كني كه اونقدر تو بغلم فشارت بدم كه با من يكي بشي:
يه خنده از نوع مهدياري با مرواريداي بيرون افتاده و آب دهان آويزون و چشماي ريز شده،اوني كه من براش جونمم ميدم!

وقتي ميبينم با چه عشقي داري دنياي كوچيك دور برت رو كشف مي كني، وقتي با دقت به كلماتي كه از دهان من خارج ميشه نگاه ميكني و اونقدر با نگاه معصومت به من زل ميزني تا متوجهت كنم چي ميگم،وقتي يه لحظه ازت غافل ميشم بايد از جايي كه فكرش رو نميكنم پيدات كنم،وقتي خرابكاريهايي ميكني كه به عقل جن هم نميرسه،
اون وقته كه اصلا باورم نميشه تو همون مهديار 3 كيلو و 600 گرمي من باشي!!

اون موقع هست كه ميخوام به زمان بگم آهسته تر حركت كنه،به زمين بگم اينقدر تند تند نچرخه و جاي شب و روز رو با سرعت با هم عوض نكنه!
من هنوز از مهديار 9 ماهه سيراب نشده بودم كه 10 ماهگي اومد!
من هنوز ميخوام كه وقت و بي وقت،با دليل و بدون دليل خودتو بندازي تو بغلم
هنوز ميخوام هر جاي خونه كه ميرم دنبالم چهار دست و پا بياي و به پاهاي من تكيه بدي و بايستي و نذاري من تكون بخورم!

...دلم ميخواد يه جوري تك تك ثانيه هاي با تو بودن رو جاودانه كنم.

ميخوام هيچ وقت يادم نره كه خدا شيريني چه لحظه هاي نابي رو به من چشوند.به من كمترين.

خدايا ممنونم!ممنونم كه براي بخششهات بازم مثل هميشه به من نگاه نكردي و خدايي رو در حقم تموم كردي و خيلي بيشتر از لياقتم دلم رو شاد كردي.

خدايا،نماز شكر رو به من واجب كردي به خاطر اينكه تو اين چند روزه،تو ماه عزيز رجب،بدون اينكه مثل هر سال فرصت كنم بخونمت و ازت بخوام،آرزوي چند ساله مو برآورده كردي و باز بار منتت رو بر من سنگينتر!!

خداي مهربونم، شكرت!



مهديار لوس و فضول اين روزاي من!دلم ميخواد تو هم مثل من يه سري چيزا هيچ وقت از يادت نره:
مثلا هيچ وقت از يادت نره كه هر روز صبح وقتي بيدار ميشدي يه خنده قشنگ واسه مامان ميكردي و دنيا رو يه جا بهش ميبخشيدي!
من هميشه اين خنده ت رو ميخوام،حتي وقتي بزرگ شدي.
هيچ وقت از من نگيرش!









 

نوشته شده توسط مادر مهربون در سه شنبه 8 تیر1389 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت


امروز براي دو پدر مينويسم...




    با خود گفتم: كدامين زانوان است كه مي تواند مأمن سر بي پناهي من باشد؟ ندا آمد: پدر
    با خود زمزمه كردم: كدامين ستون است كه مي تواند پناه شانه هاي خسته من باشد؟ كسي فرياد كشيد: پدر
    تا خدا فرياد كشيدم: دستهايم بي رمق است، قدرتي مي خواهم تا دوباره توانم را باز يابم. ندا آمد: پدر.
    پدر، جاري ترين كلمه وجود هستي و سيال ترين حضور عالم. بي آنكه بخواهي مي بخشد و بي آنكه بخواني اش مي آيد. من بوسه بر وسعت روح پدرم مي نشانم كه اجازه داد تا دلم اوج بگيرد و پرواز كند. خورشيد را به چشم هايش پيشكش مي كنم كه زيباترين قاب ها را درنگاه من آفريد تا هر آنچه را كه مي خواهم ببينم، زيبا ببينم و دست هايش را در آغوش مي گيرم كه بذر اميد را دردلم كاشت، خود آبش داد، علف هاي هرزش را هرس كرد و آن را پرورش داد، بي آنكه حرفي بگويد. حالا در دل من درخت تنومند اميد شاخه هايش را در وجودم گسترانده است و او را مي بينم كه شاهد رشد من همپاي اميد است. چقدر شاد مرا مي نگرد، انگار كه آئينه روزگار جواني اش را در وجودم مي بيند. حاضرم تمام روزهاي سبز زندگي را به گره اي از اخم او بفروشم، اما باز مرا بنگرد و همپاي خويش تا افق هاي دور ببرد، پاي سفرم باشد. حاضرم تمام لحظه هاي سرخ حياتم را به كلامي از او بفروشم تا او مرا باز در آغوش بگيرد و من از هرم گرماي وجودش بسوزم و چه لذتي دارد اين سوختن.
    مرد دنياي خسته من، پدر، سايه سار لحظه هاي هجوم دلتنگي ها و دردها...

    چه روزها كه هوس شبگردي در كوچه باران داشتم، او را كه مي نگريستم انگار خورشيد در سرزمين ابري دلم دوباره طلوع مي كرد. چه روزها كه آنقدر خسته بودم و زخم خورده، او را كه مي نگريستم، مرهمي مي شد براي تمام دردهايم و چه روزها كه با او بودن برايم زماني نبود. چقدر زندگي با گل ها زيباست. امروز فرصتي است تا تمام حرف هايي را كه روزگاري مي خواستم به او بگويم و وجودم را پر از حيا و خجالت مي پوشاند، بگويم. پدر مي داني چقدر عاشقت هستم كه زندگي بي حضور تو، دنيايي بي معناست. مي داني لحظه هاي بي كلام تو قرن هاي سياهي است كه گذراندنش تنم را مي فرسايد. ثانيه هاي نگاه تو، ساعت ها عشق را درمن جاري مي كند و محبت را در وجودم مي نشاند. دلم مي خواهد دست هايم را به اندازه وجودت باز كنم و تمام تو را در آغوش بگيرم و حرف هاي سال هاي ناگفته ام را برايت بگويم و فرياد برآورم:


من عاشق تو هستم، پدر

روزت مبارك!




و...


وقتي تو هستي


 
تا لحظه اي که ياد تو



در خاطر من جاريست



تا زماني که دست هاي گرمت



همراه دستاي خسته ي منه


 
تا وقتي که نگاهت تنها پناهگاه



وتکيه گاه نگاه سرگردان منه....



تا زماني که تو همسفر



جاده ي زندگي من هستي


 
تازماني که شونه هاي تو


 
امن ترين جاي دنياست براي من

 

من زنده هستم...


...چه زيباست نوشتن ، وقتي ميداني او ميخواند


چه زيباست سرودن ، وقتي ميداني او ميشنود

و چه زيباست ديوانگي به خاطر او ، وقتي ميداني او ميبيند . . .

همسرم ، گلکم ، روزت مبارک!!:



عليرضاي من،اولين ساليه كه تو اين روز ،تبريك پدر بودن رو هم ميشنوي،الان شايد و فقط شايد ذره اي از مهر بي انتهاي پدرت را به خود احساس كرده باشي و جنس نگرانيهايش را از عمق وجودت بشناسي...


پدر مهربون مهديارم؛روزت مبارك!!







 

نوشته شده توسط مادر مهربون در شنبه 5 تیر1389 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت